پیغام مدیر

از این پس مطالب این وبلاگ را در اینجا پیگیری نمایید.

التماس دعا

گالری عکس شهید محمود کاوه

 

 

 

برای دیدن عکس های بیشتر به ادامه مطلب بروید...

ادامه نوشته

گمنام تر از بسیجیان خمینی ، بسیجیان خامنه ای هستند !

دست سران فتنه به ریختن خون بسیجیان جوان این مرز و بوم مشغول است و خواص بی‌بصیرت، این مایه‌های ننگ ملت به ماله كشیدن روی جنایت عمرو و زید مشغول‌اند. والله این ملت خون ‌دل خورده و از جان فرزند گذشته، یك سیلی محكم به صورت تك‌تك سران فتنه بدهكار است. اگر در جنگ تحمیلی بسیجیان خمینی را دشمن می‌كشت، در جنگ نرم، قاتل بسیجیان ولایت، سران فتنه هستند.

وصیتنامه من به انضمام وصیتنامه پدرم است مرده‌ها وقتی می‌میرند ارث را تقسیم می‌كنند
و شهدا وقتی شهید می‌شوند حرص را. عده‌ای حرص این دنیا را می‌زنند و عده‌ای حرص آن دنیا را. عده‌ای برای بلعم باعورا حرص می‌خورند و عده‌ای برای حسین عاشورا. عده‌ای برای آشتی میان فرق عباس و عمود آهن و عده‌ای برای تشنه لبی یتیمان حسین، دست رد بر سینه علقمه می‌زنند و با اینكه مادرشان«ام‌البنین» است
ولی حرص«مادر حسین» را می‌زنند.

بسم رب الشهداء و الصدیقین. به نام شهدای گمنام بسیج در این فتنه اخیر. ندا آقاسلطان را خدا رحمت كند اما او فریبكاری بود كه خود فریب خورد و جانش را مفت فروخت. به هر كسی نمی‌توان لقب شهید داد. مظلوم‌تر از شهدای بسیجی و گمنام مدفون در دانشگاه امیركبیر، شهدای بسیجی وقایع اخیرند؛ كسانی كه مهندس و شیخ ادعای مرگ‌شان را كردند الان راست راست دارند در همین خیابان‌های تهران راه می‌روند. همه ما می‌دانیم كه در كهریزك 3 نفر كشته شده‌اند اما كدام‌مان می‌دانیم ظرف این 8ماه، بسیج چند شهید تقدیم اسلام كرده است؟ والله این ملت عاشورایی به صورت سران فتنه یك سیلی حیدری بدهكار است. گمنام‌تر از بسیجیان خمینی، بسیجیان خامنه‌ای هستند. دست سران فتنه به ریختن خون بسیجیان جوان این مرز و بوم مشغول است و خواص بی‌بصیرت، این مایه‌های ننگ ملت به ماله كشیدن روی جنایت عمرو و زید مشغول‌اند. والله این ملت خون ‌دل خورده و از جان فرزند گذشته، یك سیلی محكم به صورت تك‌تك سران فتنه بدهكار است. اگر در جنگ تحمیلی بسیجیان خمینی را دشمن می‌كشت، در جنگ نرم، قاتل بسیجیان ولایت، سران فتنه هستند. این نامه‌های سرگشاده شما بود كه به محاربین، مجوز این قتل‌ها را داد. این فتنه روزی تمام می‌شود كه ملت از فتنه گران انتقام قطره‌قطره خون تك‌تك این بسیجیان شهید را بگیرد. من با این قلم تا انتقام خون این نزدیك به 15 بسیجی شهید را نگیرم از پا نخواهم نشست. من كاری با آن 13 میلیونی كه به موسوی رای دادند، ندارم؛ هموطنانم بودند با سلایق مختلف. آنها خود باید همت كنند و انتقام تقلبی كه موسوی در آرای‌شان كرد و به اسم خط امام، رای‌شان را دزدید، از او بگیرند.

آن سنگی را هم كه اندك هواداران وحشی اما متوهم سران فتنه به سرم زدند می‌بخشم ولی خون دوستان بسیجی‌ام را كه تعدادی‌شان از خواهران بسیجی من بودند نخواهم بخشید. من بسیجی نیستم ولی بسیجی‌های خمینی و خامنه‌ای را می‌پرستم. به«همت» و«باكری»، به «شهدای بسیج در این فتنه اخیر» شناختم من/ به خدا قسم خدا را. فتنه برای من بعد از 9 دی و 22بهمن تمام نشد؛ برای من این فتنه روزی تمام می‌شود كه سران فتنه بابت قطره‌قطره این خون‌های به ناحق ریخته شده محاكمه شوند. ما در فكه شهید گمنام ندادیم كه در خیابان‌های تهران هم گمنام كشته شویم. در خاك پاك فكه هنوز هم پلاك و یك تكه استخوان شهیدی هست اما اف بر من و شما كه نشانی پلاك خانه بسیجی‌های شهید حوادث اخیر در همین تهران خودمان را نمی‌دانیم و اصلا نمی‌دانیم اسم‌شان چیست و اصلا عرضه نداریم كه برایشان مجلسی در خور نامشان بگیریم. سران فتنه برای كشته‌های نداده مجلس ترحیم گرفتند و ما خاك بر سرمان كه اصلا نام شهدای بسیجی‌مان را نمی‌دانیم. ما روی شهدای گمنام جنگ تحمیلی را با این غربت و گمنامی شهدای جنگ نرم سفید كرده‌ایم. اف بر ما كه حتی نمی‌دانیم مزار شهدای جنگ نرم كجاست. باز هم«یاران چه غریبانه رفتند از این خانه/ هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه».

دوستان! بیایید این آخر سالی«خانه انقلاب» را تكانی بدهیم، بلكه یوسف گمگشته به خون آغشته لااقل نامش پیدا شود. الا ‌ای سید شهیدان اهل قلم! بسیجیان امروز از بسیجیان خمینی هم مظلوم‌ترند. برخیز و «روایت»ی دیگر نه از «فتح» كه از«فتنه» بساز. صدا و سیما اگر مرد است به جای نشان دادن تصاویر 22 بهمن با مادر شهدای بسیجی فتنه اخیر گفت و گو كند. آهای آقایی كه می‌خواهی شاهرگت را برای ولایت بدهی، كجا بودی وقتی خواهر بسیجی مرا فقط به جرم چادر، تنها به جرم حجاب در همین خیابان آزادی بعد از راهپیمایی ارواح عمه‌شان مسالمت‌آمیز كشتند؟ اگر ناراحت نمی‌شوید، می‌خواهم عرض كنم كه آقایان سران فتنه! شما غلط كردید كه راهپیمایی‌تان مسالمت‌آمیز بود. بیشترین شهید را بسیج، در همین روز داد. راهپیمایی 22بهمن ما مسالمت‌آمیز بود و كاش نبود و ما غیرتی داشتیم و انتقام خون شهیدان‌مان را از شما می‌گرفتیم. كاش ذره‌ای از غیرت آن شیر در زنجیر، حیدر كرار بسیجی‌ها، سردار سپاه خمینی و ذوالفقار خامنه‌ای «احمد متوسلیان» در وجود ما هم بود.

این ماییم كه از انگ خشونت طلب می‌ترسیم. والله، والله، والله، حاج احمد اگر بود بر صورت تك‌تك سران فتنه چنان كشیده‌ای می‌خواباند كه دیگر جرأت نكنند مجوز قتل بچه‌های بسیج را صادر كنند. ناموس همت،«بسیج» بود.

ناموس«باكری‌ها» بچه بسیجی‌ها بودند. آقای كروبی! بگذار یكی به این ملت بگوید كه چرا برخی از خانواده‌های شهدا ساز ناكوك می‌زنند. بگذار من به شمای فتنه‌گر بگویم كه درباره شما و دار و دسته‌تان در بنیاد شهید چه قضاوتی می‌كنند همسران شهدا. آبرو برایت نمی‌ماند كه دیگر در این كشور زندگی كنی، چه برسد كه بخواهی به حرامیان، گرای سینه بچه‌های بسیج را بدهی. آقایان سران فتنه! اگر نظام را قبول ندارید، لطفا از خانه‌هایی كه مال بیت‌المال است بلند شوید. آری، من قبول دارم كه كروبی مستاجر است؛ كروبی مستاجر ملت است و این ویلای او مال بیت‌المال است. آهای ملت! كدام‌تان راضی هستید كه كروبی در خانه شما زندگی كند؟ اگر از این حكومت ناراضی هستید، پس لطفا جناب آقای موسوی‌خوئینی‌ها! این ویلایی كه در آن نشسته و در خفا به فتنه به جفا مشغولید، مال حكومت و برای ملت است. شما قبل از انقلاب، آه نداشتید كه با ناله سودا كنید. من آمار لپ سرخ شما را كه ناشی از فقر مادی‌تان در قبل از انقلاب بود دارم. به فرموده امام عزیز ما كه شما غلط كردید اگر در خط او باشید، همه‌تان بلااستثنا در حجره‌های تنگ و تاریك ساكن بودید و این ملت بود كه شما را به نان و نوا رساند. این ملت الان از شما بیزار است. ما با چه زبانی باید به شما بگوییم كه حالمان از قیافه بدتركیب و پرفتنه شما به‌هم می‌خورد؟ آقایان سران فتنه! دم از ما مردم نزنید؛ 22بهمن یك قدم جرأت نكردید در دل ملت گام بردارید. امام، ما را از پیله 22 بهمن 57 درآورد و «پروانه»مان كرد. به ما چه كه سران فتنه از پرواز خسته شده‌اند و دوباره می‌خواهند «كرم» شوند. چون رای با اكثریت است فعلا حق با پروانه‌هاست. خمینی برای ما هم هست؛ چطور ایران برای همه ایرانیان اما امام فقط برای شما؟ «سید حسن» این روزها برای ما فقط «نصرالله» است. ما سیدحسن دیگری نمی‌شناسیم. «آن طور كه از منابع موثق شنیده‌ام» این رهبر عربی پوزه كثیف صهیونیست‌ها را به خاك مالیده اما با این همه ید بیضا دستبوس مولای ما است و به خامنه‌ای، «مقام معظم رهبری» نمی‌گوید، می‌گوید «امام خامنه‌ای».

محبوب‌ترین فرد نزد محبوب‌ترین فرد جهان عرب، مولای ما است. پس اگر لبنان، «نگین» باشد، انگشت و انگشتر و دست و قلب و مغز، ما هستیم. لبنانی‌ها هر آنچه از مبارزه از فرهنگ از جهاد از سیاست دارند، شاگرد ما بوده‌اند.

به من حق بدهید كه بگویم؛ بمیری آقای مازیار میری، با این فیلم ساختنت. «عماد مغنیه لبنانی» شاگرد «مصطفی چمران ایرانی» بود. لبنان انگشت اشاره دست ایران است در چشم اسرائیل. اسلام لبنان مدیون اسلام ایران است.

در خانه تمام اعضای حزب‌الله، عكس‌خامنه‌ای ما را بزرگ‌تر از تصویر نصرالله به در و دیوار زده‌اند و «كتاب قانون» خود را به در و دیوار زده تا این اصل را بر عكس كند. آقای موسوی! «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» انتقام شما بود از نصرالله كه چرا وقتی ایران می‌آید، دست علی ما را می‌بوسد. آقای موسوی! ما 22 بهمن شعارهای طرفداران شما را نشنیدیم. هواداران بی‌شمارتان چرا نم‌كشید؟ آقای موسوی! چرا 22بهمن در رفتی؟ مگر نمی‌گفتی كه مردم با شما هستند و علی تنهاست؟ مگر ادعا نكردی تقلب شده؟ پس چرا 22بهمن، كسی نیامد رای خود را پس بگیرد؟

ما ملت غلط كردیم اگر با شما باشیم. ما با «دیالمه» شهید هستیم. طرفداران تو در قطعه منافقین بهشت‌زهرا 7‌كفن پوسانده‌اند. به اسم نخست وزیر امام مگر تا چند روز می‌توان به ملت دروغ گفت؟ دروغگو تو هستی و بزرگ‌ترین دروغت این بود كه به نظام ما تهمت دروغ بستی. آقای موسوی! اگر مردم با تو هستند پس این همه محافظ برای چیست؟ احمدی‌نژاد این همه محافظ ندارد. اگر تقلب شده پس چرا احمدی‌نژاد آمد میان ما مردم و شما فرار را بر قرار ترجیح دادی؟ كجایند هوادارانت؟ رفته بودند شمال؟ رشت و ساری و رامسر و تنكابن و چالوس هم كه هر كه به خیابان آمد فدایی سیدعلی بود. نكند هوادارانت گیر كرده بودند در تونل كندوان؟ یا نكند بهمن ملت در جاده چالوس افتاده بود روی‌شان؟ یا شاید هم مثل«الی» در دریا غرق شده بود؟! برای مولای ما هركس با هرعنوان و مقامی رجز بخواند، باید مثل سلمان رشدی زندگی كند. ما ملت عاشورایی هستیم و فرزند پدران شهیدمان. ما خواب راحت را از چشم شما می‌گیریم.

جناب مهندس! باید پای همه ادعاهایت بایستی. ما سیدعلی را«علی» می‌دانیم و معاندش، محاربش را دشمن علی. البته كه پرچمدار مبارزه با معاویه‌های واپسین و عمر و عاص‌های آخرین هر كه باشد«علی» است و علی امروز«سید علی» است. سید علی نایب بر حق امام زمان است، چون كه ماه جانشین بر حق خورشید است. ما ستاره‌ها تاریكی شب را از نور كم ماه نمی‌دانیم. همین نور ماه هم اگر نبود، چشمان ما به تاریكی عادت كرده بود.

تاریكی شب محصول دل تاریك شب‌پرستان است. نوری اگر در جبین ماست محصول نور ماه است. مولای ما، مولای ماه ما، این ماه پاره حسینی‌تبار، این سید خراسانی، این خار در چشم اغیار، این دلبر و دلدار، این عباس نگهدار، این یاسر عمار، این میثم تمار، پشتش به خورشید گرم است كه با نی ساندیس به بازی گرفته است 200 كلاهك هسته‌ای را. ساندیس كه خیلی گران است؛ 150 تومان است، پدرم وصیت كرده جانم را مجانی در راه ولایت فقیه بدهم. آقایان فتنه‌گر! ما ملت هیچ كدام‌مان مستاجر نیستیم؛«بیت رهبری» خانه ما است. شما اما مستاجر ما ملت هستید و مردم یعنی همانا صاحبخانه‌های شما، شما حضرات بی‌آبروی دروغگو را در 9 دی و در 22بهمن جواب كردند. شما اگر مرد باشید از ایران می‌روید و جلوی در كاخ سفید اسباب و اثاثیه‌تان را می‌اندازید، بلكه ارباب دلش برای‌تان بسوزد و لقمه نانی از سفره اوباما نصیب‌تان شود. لیاقت شما«ولایت عشق» نیست،«ایالت عیش» است.

از ما خامنه‌ای تعریف می‌كند، جای‌مان در ایران است. از شما زن بیل كلینتون چشم‌چران تعریف می‌كند، لیاقت‌تان خوابیدن كنار كارتن‌خواب‌های آمریكاست در امین‌آباد تگزاس. بگو چه كسی از تو تعریف می‌كند تا بگویم در كجا باید زندگی كنی. زندگی ما در جوار قطعه شهدای گمنام است و زندگی شما در كنار قطعه منافقین. ما بوی گلاب «پلارك» می‌دهیم و شما بوی گند دهن مریم قجر عضدانلو ابریشمچی رجوی. آقایان سران فتنه! نخندید، من دارم جدی صحبت می‌كنم. لطفا بیش از این صدای صاحب خانه را در نیاورید. ما قاطی نمی‌كنیم، قاطی كنیم، بد قاطی می‌كنیم. ما هنوز داغ كربلا در سینه داریم. ما از شمایان كینه دیرینه داریم. ما هنوز انتقام جام زهر امام را از شما نگرفته‌ایم. ما هنوز خیلی از شما طلب داریم. ما آماده بودیم برای جنگ و شما به امام دروغ گفتید. ما مگر خرمشهر را با «سلاح اتمی» آزاد كردیم، كه شما به امام آن نامه را نوشتید؟ ما مگر از عرض اروند با خلوص نیت و زیارت عاشورا رد نشدیم؟ مگر در «سه راهی شهادت» با «یا زهرا» پیروز نشدیم؟ ما هر جا در جنگ شكست خوردیم، شهدا كم‌كاری نكردند، نقش فرماندهی شما پر رنگ بود. هر كجا متوسلیان در برابرتان ایستاد، اما آنجا«فتح الفتوح» بود. شما غلط كردید كه هزینه جنگ را دولت شما می‌داد. قلك ما بچه‌های كوچك كه در خانه می‌شكست، پول جنگ پدرانمان هم در خاكریز تامین شد. شما صف كوپن را نتوانستید درست كنید. پول جنگ را اگر قرار بود نخست وزیر بدهد الان خرمشهر شده بود «المحمره»، آبادان شده بود«عبادان»، خوزستان شده بود«عربستان». شما نخست‌وزیر امام نیستید. امام هرگز نخست‌وزیری نداشت. 2مهندس كه خیرسرشان نخست‌وزیر امام شدند، هر 2 توزرد از آب درآمدند و هر2 قلابی بودند. انقلابی نبودند. به 2 امام، 2نخست‌وزیر تحمیل كردند؛ به خمینی بازرگان را و به خامنه‌ای موسوی ‌را. آری، آقای موسوی! شما نخست‌وزیر امام نیستید.

شما حتی نخست‌وزیر مولای ما هم نیستید. شما تا چشم آیت و دیالمه را دور دیدید، خود را به رئیس‌جمهور مكتبی وقت تحمیل كردید. شما نخست‌وزیر نیستید، یكی از نخستین سران فتنه هستید كه ملت شما را به زیر كشید.

شما باز هم می‌خواستید در كام ولایت جام زهر بریزید اما این بار خون دیالمه در رگ‌های ما جاری شد و فریاد آیت از حلقوم ما بر سرتان فرود آمد و شما را سر جای‌تان نشاند. گفت:«نازنینی تو ولی در حد خویش». البته اشتباه گفت.

به هیچ فتنه‌گری نازنین نمی‌گویند. ما تقلب نكردیم، جرم‌مان این بود كه به شما متقلبین، دیگر اجازه ندادیم كه دل نازنین ولی‌فقیه را بشكنید. اگر«عمار» بودن برای «علی»، جرم است، خیال‌تان راحت، ما«عمار» ما«میثم تمار»، همه شما «ابوموسی»، اما یك ابوموسای خوب و دوست داشتنی! یك ابوموسی بدون انگشت و انگشتر! آقایان خواص بی‌خاصیت! بدون حكمیت می‌توانید ابوموسی باشید؛ بسم الله! آن دنیا با خواص بی‌بصیرت صدر اسلام محشور شوید. هركجا ابوموسی رفت، شما هم دنبالش. شما اهل كوفه باشید، اشعری تنها نماند! اما ما اجازه ابن‌ملجم شدن را به احدی نمی‌دهیم. نه، محرم تمام نشده است. ماه قمری را ول كن. مبدا تاریخ شیعه ظهر عاشوراست.

ما مبدا تاریخمان هجری قمری نیست، بلكه هجری قمری است كه روز عاشورا تا آخرین قطره خون خود دور سر برادرش حضرت خورشید علیه‌السلام گشت و در این راه به ثارالله پیوست. نه! این جناب گل‌اندیش اگر قرار است برای ما تاریخ بگوید از كتاب«خدمات متقابل یزید و حسین» كد می‌آورد و ما این‌طوری معامله‌مان نمی‌شود، چرا كه نام نبرده(!) مدعی می‌شود؛ اگر در كربلا یزید بی‌خیالی طی می‌كرد، حسین به جرائم«قاسم‌بن‌الحسن» رسیدگی می‌كرد كه چرا شب عاشورا برخلاف حضرت علی كه در نهج‌البلاغه عسل را شیرین‌ترین طعام دانسته، روی حرف پدربزرگ بلند شده و گفته شهادت برای من شیرین‌تر از عسل است!!! باور كنید ذهن حقیر برخی از دوپهلوهای ما اگر سال 61 بودند، همین طور تحلیل می‌كردند؛ باور كنید و شما نیز باور كنید؛ حرام است این خانه‌هایی كه در آن نشسته‌اید. والله ملت راضی نیستند. من حاضرم درباره این نظرم رفراندم شود كه آیا ملت راضی است كه خانه‌شان و این اموال بیت‌المال دست شما باشد یا نه؟ لطفا رسانه ملی فقط برای برنده دیدار ذرت‌كاران دشت مغان و بارسلونای اسپانیا مسابقه SMS نگذارد. خب معلوم است استقلال، ذرت‌كاران را می‌برد؛ این دیگر مسابقه SMS نمی‌خواهد. معلوم است«سردار حاج سعید قاسمی» در سیما غوغا می‌كند. معلوم است «صحیفه نور» با این دنبه‌های آویزان تناسبی ندارد. با صحیفه ننه جون به همین سرنوشت شیخ دچار می‌شویم. من همین‌جا بگویم؛ در این«دل نوشت» به جز ملت و ولایت، هر كسی بویژه از سران فتنه و خواص بی‌بصیرت چه بخندند و چه گریه كنند، حرام است. من كه نویسنده باشم راضی نیستم. من استاد اشك در آوردنم و به لب، گل لبخند نشاندن ولی فقط برای رهبرم و هر آنكه سیدعلی را علی می‌داند. كجا بودم؟ به كی داشتم گیر می‌دادم؟ به شما كه عرض كنم؛ من كلا چقدر وقت دارم؟ تو وقتت در شرف اتمام است و پایت لب گور. من دارم به خودم می‌گویم، راه دور نرو. خدا همه ما را بویژه صدا و سیمای ما را عاقبت به خیر كند. آقای ضرغامی! چند گامی به جلو برداشته‌ای اما اگر راست می‌گویی، یك مسابقه بگذار كه آیا آن خانمی كه به فتنه‌گران دستور داد به خیابان‌ها بریزند، در خون بچه‌های بسیج شریك جرم است یا خیر؟ چطور است به 3كشته كهریزك كه می‌رسد، مو را باید از ماست یك غفلت و یك عمل نادرست، بیرون كشید اما برای بیش از 15 شهید و شهیده بسیج در فتنه اخیر، هیچی به هیچی و حتی دریغ از یك«فاتحه مع الصلوات»؟ در همین سوره«حمد» آمده: «غیر المغضوب علیهم ولا الضالین». باور دارم اگر علی مطهری مفسر قرآن شود این آیه را این طور تفسیر می‌كند؛«اگر مغضوبین و ضالین، كوتاه بیایند،» مالك یوم‌الدین«در روز جزا به حساب» اهدنا الصراط المستقیم«كه در مناظره علیه «انعمت علیهم»، آن حرف‌ها را زد، خواهد رسید»! آقای علی مطهری! شما در عصر اصلاحات، علیه مبانی اصلاحات آمریكایی كتاب ننوشته‌ای بلكه علیه امروز خودت قلم فرسایی كرده‌ای. همان‌ها كه دیروز مطهری را شهید كردند، امروز برای«اصول سفسطه و روش پلورالیسم» شما سوت و كف می‌زنند. شما پیروی از راه پدر را باید از من یاد بگیری. نه! هاشمی مظلوم نیست. بنازم درك سیاسی‌ات را.

مظلوم شهید مطهری است با مدیریت ناصحیح حضرتعالی، كتب و آثار بی‌استثنا خوبش، در مجامع دانشگاهی، غریب و تنها مانده است. شما چطور مظلومیت كتب پدرتان را نمی‌بینید اما مظلومیت هاشمی را می‌بینید؟ چرا باید كتب گرانسنگ استاد شهید ما، از طراحی جلد و آرایش صفحه‌بندی گرفته تا نحوه انتقال به مخاطب، تا این قدر مظلوم باشد؟ من از خودم حرف نمی‌زنم؛ بخش اول آن نظر استادان رشته گرافیك و خبرگان صفحه‌بندی است و بخش دوم آن محصول نشست و برخاست هر روزم با دوستان دانشجو. پس هاشمی مظلوم نیست. مطهری و آثار او مظلوم مانده است. ما در دانشگاه توانستیم برای همت و باكری، حتی در شعارهای فرقه سبز هم جایی محكم باز كنیم، اما من دانشجویان معتقد به نظام را كاری ندارم، شما خودتان شهید مطهری را می‌شناسید؟! بعید است كسی مطهری را بشناسد و در چنین شرایطی، هاشمی را مظلوم بداند! بعید است كسی«جاذبه و دافعه علی» را فهمیده باشد و به جای دوست، جذب دشمن شود. به شما بگویم سایت‌هایی كه به اندیشه‌های شهید مطهری اهانت می‌كنند، این روزها بلندگوی مواضع شما شده‌اند؟ شما ماموریت‌تان این است كه هر گاه سران فتنه به هر دلیلی باید ساكت باشند، حلقوم‌تان را در اجاره همان حرف‌های سران فتنه قرار دهید و البته شما غافلید از نتیجه غفلت، كه گاه همان معنای خیانت می‌دهد. مردم به احمدی‌نژاد رای دادند برای اجرای عدالت و مبارزه با فساد اقتصادی. حرف‌های احمدی‌نژاد در آن مناظره معروف، عمل به وصیتنامه امام و كوبیدن مشت بر دهان «اسلام مرفهین بی‌درد» بود. اصلا مردم به احمدی‌نژاد رای دادند برای همین كار و اما اینكه چرا مهدی هاشمی بازنمی‌گردد به ایران تا در دادگاه به جرائم سنگینش درباره فتنه اخیر و نیز ابتلائات اقتصادی پاسخ دهد، این قانونگریزی عده‌ای را می‌رساند، نه مظلومیت‌شان را. پس قبول كنید كه وقتی می‌گویید:«اگر سران فتنه سكوت كنند، نظام می‌رود سراغ برخورد با احمدی‌نژاد»(!) از استدلال‌تان خنده می‌آید خلق را. اینگونه باشد، متهم احمدی‌نژاد نیست،«علی» است كه شمع بیت‌المال را خاموش می‌كند. خمینی است كه علیه اسلام سرمایه‌داری می‌شورد و خامنه‌ای است كه بیانیه 8 ماده‌ای می‌نویسد. آری، اگر استدلال شما درست باشد، جمهوری اسلامی باید با آرمان‌های خودش برخورد كند، نه حرف‌های احمدی‌نژاد. كاش شما كه دم مسیحایی دارید؛ به جای تلاش برای زنده كردن اندام نیمه‌جان سران فتنه، جانی دوباره به كالبد آثار استاد شهید مرتضی مطهری ارزانی می‌كردید و در این مقام، اعجاز خود را به رخ ملت می‌كشیدید. آری، مظلوم مطهری است. مظلوم بچه‌های بسیج‌اند كه امروز باید به جای دشمن، با كج فهمی امثال شما در این جنگ نرم بجنگند. هاشمی مظلوم نیست؛ مظلوم نظام «جمهوری اسلامی» است كه آن نامه سرگشاده را دید و آن اعلان به آشوب در خیابان‌ها را دید و جمل را به چشمان خود دید و شتر را دید و ندید!

حالا علی مطهری را رها كنیم و اسیر این كوچه فرعی نشویم. مظلوم، دوست بسیجی من«مرتضی» است كه در روز 22 بهمن با كمك دیگر بچه‌های بسیج، چند بمب دستی را در همین خیابان آزادی خنثی كرد و هیچ كس به این بچه‌های بسیج یك خسته نباشید خشك و خالی هم نگفت. اصلا من می‌گویم همه ملتی كه به خیابان انقلاب و آزادی آمدند از سبزها بودند. با این حساب همه سبزها جان‌شان را مدیون بچه‌های بسیج‌اند كه بمب‌های منافقین را از جلوی پایشان برداشتند. شما هر حرفی بزنید من یك جواب برایش دارم. در قلم من جوهر نیست، گوهر گرانقدر خون پدرم است. آن كسانی كه به بسیجی‌های خامنه‌ای می‌گویند خشونت‌طلب، همان ناكثینی هستند كه «علی» را در جنگ خیبر و بدر خشونت‌طلب نام نهادند. غیرت ابوتراب نبود، رومی‌ها، آقازاده‌های بوزینه باز معاویه را به چند دَرهم و آن هم دَرهم خریده بودند. ناموس‌پرستی بسیجیان خامنه‌ای نبود، الان همان كاری را كه آمریكا با ناموس برادران افاغنه و عراقنه كرده بود با ناموس شما هم انجام می‌داد. آقای شیخ! حیا كن و دم پیری معركه نگیر.

جمهوری اسلامی ناموس‌پرست است و حاشا كه اهل تعرض باشد، این شما هستی كه به وجدان خود تجاوز كرده‌ای. مظلوم، علی بود كه از ناموس دین و از شرف مسلمین دفاع می‌كرد و ناسزا می‌شنید. مظلوم،«سید علی» است كه در عین اقتدار، مظلوم است. شما سران فتنه، اگر یكهزارم مولای ما هوادار داشتید، تا الان ظالم بودن خود را اثبات كرده بودید. مظلوم سیدمهدی شجاعی است. می‌دانید چرا خالق «كشتی پهلو گرفته»، بغل كشتی نوح، پهلوی سكوت بغل گرفته و لام تا كام حرف نمی‌زند؟ نه! ایراد از سوءمدیریت نوح نیست، اشكال بازمی‌گردد به آقایانی كه نمی‌دانند ناز كدام هنرمند را، كدام هنرمند دردمند را بخرند. من در متن قبلی به حاتمی‌كیا و رضا امیرخانی و مجید مجیدی زدم اما گاهی باید یك سوزن هم به جناب رئیس دفتر زد كه چرا به جای خریدن ناز این لیالی زیبا‌رو، خریدار نابازیگران شده‌اید؟! آری، عجب صبری دارد این خامنه‌ای. شما اگر ملت و سپاه و بسیج مولای ما را داشتید یك كدام از ما را سالم نمی‌گذاشتید. والله نمی‌گذاشتید. دست جورج سوروس در دست شماست و دست خدا در دست مجروح مولای ما. من باز هم می‌گویم؛ اگر دست خدا در دست خامنه‌ای نیست پس چرا این همه«ماهواره» حریف این«ماه‌پاره» ما نمی‌شوند.«علمدار» دست هر كسی را نمی‌گیرد. شما آنقدر زبونید كه این همه بی‌حیایی در ورزش را نمی‌بینید و به«رضا‌زاده» گیر داده‌اید. من دلیلش را می‌دانم؛ چون«آقا» آن نامه را به رضازاده بعد از قهرمانی نوشت و شما می‌خواهید، شكست در كودتای مخملین را با این مهمل‌بافی‌ها جبران كنید. آقای قالیباف! ناراحت نشو كه به شما نوشتم؛ وقت افتتاح غنیمت «تونل توحید»، همان زمانی بود كه باید از «تنگه احد» دفاع می‌كردید.

به من می‌گویند؛ حرف‌هایت قشنگ است اما شعاری است. بسم‌الله! من می‌خواهم برای حرف‌های قشنگم مصداق بیاورم. رها كردن تنگه احد یعنی اینكه مجله ورزشی تحت مدیریت شهرداری، این همه فساد در عالم ورزش را رها كرده و چسبیده به اینكه رضا‌زاده حتما دوپینگ كرده. اولا گیرم پهلوان نامدار و پاك ما دوپینگ كرده باشد؛ چرا مجله تحت مدیریت شما این را حساب نمی‌كند كه دوپینگ كردن فرضی رضازاده، ریشه درسوء مدیریت غلط ورزش در زمان خاتمی داشت؟! چرا تیم ملی به جام جهانی نمی‌رود احمدی‌نژاد باید تقاص پس دهد ولی رضازاده كه گیرم دوپینگ كرده باشد این ربطی به خاتمی نداشته باشد؟! عمده مدال‌های جهان پهلوان ما مال زمان خاتمی است و اگر این حرف شما درست باشد خاتمی اینجا هم مقصر است. اما اصلا بحث این حرف‌ها نیست. شما مشغول نشان دادن توانایی‌های مدیریتی خود به شهروندان و گاهی هم گرفتن حال دولت هستید و وقتی برای‌تان باقی نمانده كه بدانید علت اصلی حمله به رضازاده چیست. همان مجله شما با بازیكنان و مربیان فوتبال كه در معرض این اتهامات هستند گل می‌گوید و گل می‌شنود ولی به رضازاده كه می‌رسد نگران ورزش پاك می‌شود(!) نه، رضازاده دوپینگی نیست؛ او دارد تاوان«اباالفضل» گفتن‌هایش را می‌دهد. والله اگر جهان پهلوان ما ارزش معنوی مدال‌هایش را به جای«آقا» به سران فتنه تقدیم كرده بود، ورزشی‌نویسان شما صد سال سیاه او را متهم به دوپینگ نمی‌كردند و شما جناب شهردار محترم با محسن هاشمی در طبقات تاریك و بی‌نور و بی‌بصیرت مترو هستید و از تنگه احد غافلید و نمی‌دانید در زیرمجموعه‌تان چه می‌گذرد و باز هم یك نمونه دیگر آقای قالیباف. مجله دیگر تحت مدیریت جنابعالی در حوزه جوانان، تنها صد كلمه از مطلب 5هزار كلمه‌ای مرا كار كرده تا خودش را برای شما لوس كند و شما خیال كنید اول مظلوم عالم‌ ید! من با انقلاب اسلامی، با ولایت فقیه و با خون پدر شهیدم عهد بسته‌ام كه دست‌بوس خدمت‌گزاران كشورم باشم. والله اگر شما در خدمت‌رسانی به این مردم از احمدی‌نژاد سبقت بگیرید من در ستاد تبلیغاتی شما مجانی كار خواهم كرد و همین جملات قشنگ را به استخدام شما درمی‌آورم. من اصلا مساله‌ام دولت و احمدی‌نژاد نیست. آنقدر كه من از این دولت انتقاد كرده‌ام، هیچ‌كدام از نویسنده‌های نان‌خور شهرداری نكرده‌اند. من حرفم این است؛ شهید رجایی می‌گفت: به نماز نگویید،كار دارم، به كار بگویید وقت نماز است.

من حرفم به شما این است:«به تنگه احد نگویید وقت افتتاح تونل توحید است، به تونل توحید بگویید وقت حفظ تنگه احد است». آقایان خواص ان‌شاءالله با بصیرت! به پاسداری از ولایت‌مداری نگویید كه وقت رسیدگی به امور شهرداری است، به شهرداری بگویید كه وقت ولایت‌مداری است. من البته می‌دانم؛ شما آقایان در«تابناك»، «آینده»،«فردا»، «آتی» و هزار و یك سایت قاطی پاتی دیگر باز هم می‌گویید كه فلانی به«خمینی» توهین كرد! چرا؟ چون امام فلان جا از ما تقدیر كرده بود. من حالا به شما می‌گویم چه كسی به امام توهین كرده است. این نوشته «وصیت نامه» من است و من همه حرف‌هایم را در آن خواهم زد و دیگر تا اطلاع ثانوی«دل‌نوشت» نخواهم نبشت. خیال‌تان راحت شد؟ می‌خواستید زبان سرخ این قلم را لال كنید، دست مریزاد! من خود آن را بعد از این دل‌نوشت قفل خواهم كرد.

می‌خواهید بگویم چه كسی و چه كسانی به امام توهین كرده‌اند؟ امام گفت: «من بر دست و بازوی شما بسیجیان بوسه می‌زنم. من به این صورت‌های نورانی شما غبطه می‌خورم. من هیچ ندارم كه در برابر این مادران شهید داده تقدیم كنم». درست؟ آقای قالیباف! آقای احمدی‌نژاد! كه شما هم روزگاری شهردار تهران بوده‌اید! آقایان دیگر! زیر نظر شهرداری یك روزنامه درمی‌آید و هزار و یك رنگین‌نامه. آخرین‌بار كی عكس یك شهید را روی جلد مجلات خود كار كرده‌اید؟! كی وصیت‌نامه یك شهید را به صورت كامل كار كرده‌اید؟ مگر امام نگفت؛ خانواده شهدا چشم و چراغ این ملتند؟ آیا یك ده هزارم نام«آنتالیا» كه به جز لخت‌های مادرزاد را در آن راهی نیست، اسم«كربلا» را برده‌اید؟

امام كی گفت؛ راه قدس از تورهای مسافرتی می‌گذرد؟ امام كی گفت؛ راه قدس از ساحل مدیترانه می‌گذرد؟ شما رسالت‌تان را درباره«دیوارحائل» فراموش كرده و به فكر مسافرت به«دیوار چین» هستید. باز هم بگویید من یكجانبه به قاضی می‌روم. اگر منظور از شعار«مرگ بر چین»، مرگ بر كمونیسم است، آری، مرگ بر چین. اگر چین تایپه هم كمونیست است، اصلا مرگ بر چین تایپه. اگر مراد از«مرگ بر روسیه» آرزوی مرگ بر همان شوروی است كه به قول«آقا» در جنگ به ما سیم‌خاردار هم نمی‌داد؛ آری، مرگ بر روسیه. اما اگر مراد از این شعار‌ها درود فرستادن بر آمریكا و اسرائیل است، پس«مرگ بر آشوبگر عاشورا».«مرگ بر فتنه‌گر».«مرگ بر ضد ولایت فقیه».«مرگ بر آمریكا».

آمریكا آمریكا ننگ به نیرنگ تو كه حتی خون ندا آقا سلطان هم می‌چكد از چنگ تو. بلر سگ دست‌آموز بوش است و دیوید میلیبند یك سگ هار خالی‌بند است كه ندای ما را فریب داد و او را با كلت BBC كشت و خون او را انداخت گردن ما. بسیج اگر آدم‌كش بود، در همین فتنه اخیر این همه شهید نمی‌داد. شهید را ما می‌دهیم و اشك‌اش یا نه اشك، مقدس است؛ بهتر است بگویم: آبغوره‌اش را انگلیس و عمالش در داخل می‌ریزند. قطعه ما«قطعه 26» است و قطعه شما«قطعه منافقین»، چه كسی بیشتر شهید داده است؟ چه كسی آدم كشته است؟ مزار كشته‌های چه كسی بوی گلاب می‌دهد؟ اهل نفاق جدید هم كه از شهدای ما آویزان شده‌اند. شما اگر خودتان كشته داده بودید بازهم دم از «همت» و«باكری» می‌زدید؟ شما در روز هم جگر رفتن بالای سر نعش اجداد منافقان‌تان را ندارید و ما در شب احیا می‌رویم بالای سر مزار پدران و برادران‌مان، قرآن سر می‌گیریم. والله اگر به تك و توك كشته‌های شما «شهید» بگویند؛ شهید به پدر من می‌گویند كه اگر در شب شروع عملیات «الی بیت‌المقدس» شهید نمی‌شد، شما الان باید اسلحه سربازان آمریكایی را پاك می‌كردید و بعد تعرض به ناموس كشورتان را می‌دیدید.

شما ‌ای كسانی كه بوی لجن می‌دهید، اگر معرفت داشتید پای پدران شهید داده را بوس می‌كردید، نه اینكه جسارت كنید به تصویر همت در بزرگراه همت. اگر همت و باكری نمی‌رفتند و جان خود را در راه ولایت فقیه قربانی نمی‌كردند، آیا آمریكایی‌ها اصلا به شما اجازه زندگی می‌دادند كه حالا بخواهید از پسر همت و دختر باكری علیه نظامی سوء استفاده كنید كه آنها برای بقایش از جان خود گذشتند؟! گفت:«اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید» و من می‌گویم:«اگر آزاده نیستید لااقل اسیر نفس خودتان باشید، نه اسیر خواست دشمن». والله اگر پای آمریكا به این كشور باز شود؛ كه البته تا خامنه‌ای هست، محال است، آمریكا به شما لجنزارهای متعفن هم رحم نخواهد كرد.

با بریدن سر حسین هیچ كس به ملك ری نمی‌رسد. جمهوری اسلامی نباشد، هویت شما هم لكه‌دار می‌شود. قدر این نظام را بدانید. روز 22 بهمن در كدام خیابان «تانك» دیدید كه اراجیف VOA باورتان شده است؟ تانك البته در خیابان‌های تهران بود اما قبل از بهمن 57. شما چون خدا را ندارید حریف هوندا 125 بسیجیان این كشور نمی‌شوید اما ما چون خدا را داریم از پس توپ و تانك رژیم طاغوت برآمدیم. ما مثل جهان پهلوان‌مان با نام«عباس»، دوپینگ می‌كنیم. پدر من روزی چندین و چند بار اگر«یا كاشف الكرب عن وجه الحسین، اكشف كربی بحق اخیك الحسین» را نمی‌گفت، خوابش نمی‌برد. من والله دلم برای آن دنیای شما می‌سوزد. درافتادن با «جمهوری اسلامی» جنگیدن با یك حكومت نیست، درافتادن با خون بیش از 300هزار شهید است كه قطره قطره این خون‌های سرخ، آن دنیا یقه‌تان را خواهد گرفت. من این را از روی وظیفه به شما می‌گویم. شما با كارهای‌تان به من ناسزا نمی‌گویید. من قابل فحش‌های شما هم نیستم. مخاطب«توپ، تانك، بسیجی، دیگر اثر ندارد»، من نیستم؛ «شهید اكبر قدیانی» است.

من از شما می‌گذرم؛ آن سنگی هم كه حواله سرم كردید و مرا تا پای مرگ برد، یادگاری نگه داشته‌ام تا آن دنیا به حضرت زهرا سلام‌الله علیها بگویم؛ ‌ای بی‌بی دو‌عالم! من هم در وادی دفاع از ولایت، نشانی از زخم بر بدن دارم. اما یقین بدانید امثال پدرم هرگز از شما نخواهند گذشت. پدران ما در دفاع از ولایت از ما بسیار متعصب‌تر بودند. والله اگر دفاع از ولایت، خشونت‌طلبی است، «دستواره»،«قجه‌ای»، «شهبازی»، «كریمی»، «زین‌الدین»، «خرازی»، «وزوایی» و «ورامینی» از ما خشونت‌طلب‌تر بودند. اتفاقا اصلا هم بیم نداشتند كه دیگران به آنها چه می‌گویند. در دست‌نوشته‌های شهید «علی‌اصغر پوررحمت» هست كه:«امروز یكی به من در تاكسی می‌گفت؛ شما دارید در كردستان، ایرانی‌ها را می‌كشید. من به او گفتم؛ ما محاربین را می‌كشیم و به ملیت‌شان كاری نداریم. ما اگر زیادی به شما رو بدهیم، می‌شود حكایت علی و حسن و حسین و بلعم باعورا و عاشورا و شما باز مثل ابن ملجم و شمر، امامانی را می‌كشید كه با آنها از یك قوم و نژاد هستید». برادران و خواهران عزیز فتنه‌گر! شما كه ادعا می‌كنید بسیجیان واقعی همت‌ها بودند و باكری‌ها، خودتان قضاوت كنید؛ بسیجیان خمینی خشونت‌طلب بودند یا بسیجیان خامنه‌ای؟ نه دوستان! سهم ما از نزدیك 30 سال بی‌پدری، این كنایه‌ها نیست. شاید بسیجیان خامنه‌ای از شما بگذرند ولی بسیجیان خمینی، آن دنیا حتم بدانید جلوی تك‌تك‌تان را خواهند گرفت. زمان شاه را از من بپرسید.

من سنم به آدم بازمی‌گردد. آدم وقتی از بهشت به زمین آمد، با خون پدر من درد دل می‌كرد. شهدا از ازل قرعه عاشقی بر نام‌شان خورده بود. آدم هنوز نبود كه پدر من در ركاب حسین به شهادت رسیده بود. پدر بزرگ‌های شما احترام‌شان بر من واجب است اما«اوجب واجبات»، رعایت احترام نیاكان شما فتنه‌گران محترم نیست،«حفظ نظام» است. اگر این نظام نبود برای یك«یا حسین» باید صد ضربه شلاق می‌خوردید. جناب دادكان! كه ادعا می‌كنی از قبل انقلاب ریش می‌گذاشتی، مرد باش و بگو كه پدر محترم‌تان برای هیات رفتن در كوچه پس كوچه‌های بازار شاه، چقدر از عمال رضاخان و پسرش كتك خورده است؟ 30 سال كه سهل است، از انقلاب خمینی 300 سال هم بگذرد، نباید«آلزایمر» گرفت و«حقیقت» را به «دروغ» و«صد» را به«نود» فروخت. آیا تا شاه بود دسته‌ای جرأت آمدن به خیابان را هم داشت، یا برای یك «یا حسین» در گوشه خانه هم لرزه بر اندام‌ها می‌افتاد؟ این دین را، این ریش را، این ریشه را مدیون خمینی هستید، نه نیاكان‌تان. خمینی اگر نبود كدام پرچمی را می‌شد در خیابان به نام «حسین» به نام«حسین ضدیزید» برافراشت؟ من عاشق چشم و ابروی كفاشیان نیستم. دوزار هم مدیریتش را بر فدراسیون فوتبال قبول ندارم اما فرق انتقاد از فدراسیون فوتبال را با طعنه زدن به انقلاب اسلامی می‌فهمم.

اگر الان هم شاه بود، شما«میرحسین» را شاید می‌توانستید بگویید ولی«یا حسین» گفتن در خیابان از عهده شما برنمی‌آمد. برنمی‌آمد كه رفتید و با امام در جماران عكس انداختید. حالا گاهی به این تصاویر نگاه كنید. گاهی به جای نقشه كشیدن برای زدن زیرآب كفاشیان وصیتنامه شهدای فوتبالیست را بخوانید. اتفاقا از شانس خوب شما پدر من فوتبالیست بود و اگر می‌خواست مثل شما خمینی را به توپ فوتبال بفروشد الان شاید شده بود به جای دایی، سرمربی پرسپولیس. باورتان نمی‌شود بروید از«حسین فركی» و دوستانش و «بهتاش فریبا» و همبازیانش بپرسید. بروید این را از«امیرحسین فردی»، مدیر مسؤول كیهان بچه‌ها بپرسید. بروید از «حاج‌اصغر آبخضر» بپرسید.

یا نه، بیایید پیش خودم تا عكس‌های پدرم را در استادیوم آزادی نشان‌تان بدهم. آقای علی دایی كه یك روز گفتی؛ من هم مثل حسین فهمیده برای این كشور از جانم مایه گذاشته‌ام، هزار برابر عمل جراحی‌ای كه روی روده‌تان شد، از فدراسیون فوتبال و فیفا و یوفا و بایرن مونیخ و هرتابرلین و آرمینیا چی‌چی فیلد و كوفت و زهرمار گرفته‌اید. كم‌تان است، اگر سر كار به من عیدی داد به جای پرداخت اقساط بانك و بدهی‌هایم كه همین‌جا وسط این وصیتنامه از همه دوستان طلبكار حلالیت می‌طلبم، آن را هم می‌دهم به شما. زندگی شما را توپ هم نمی‌تواند تكان بدهد اما می‌دانی تانك در نبرد با تن بهروز مرادی و حسین فهمیده چه كرد؟ شما سهم‌تان را گرفته‌اید ولی سهم خانواده‌های شهدا را عده‌ای با زخم زبان دادند، عده‌ای مثل ناطق نوری با سكوت، عده‌ای مثل آن خانم با دعوت از فتنه‌گران عزیز به خیابان، عده‌ای مثل این خانم با ساندویچ خوردن در خیابان انقلاب، عده‌ای مثل آن آقازاده با فرار به لندن، عده‌ای مثل این یكی آقازاده با پرت كردن حواس قالیباف از تنگه احد در تونل توحید، عده‌ای مثل اون یكی با حضور در جمع اغتشاشگران در روز قدس و عده‌ای مثل شما با این مقایسه مع‌الفارق. شما خودتان را با عابدزاده مقایسه كنید و اجازه بدهید ما حسین فهمیده را مقایسه كنیم با شهدای بسیج در فتنه اخیر كه بر كمر خود عزم همت بستند و زیر شنی تانك نامه‌های سرگشاده، له و لورده شدند. نویسنده خوش قلم اما بد قدم دوم خردادی در عمرش یك حرف حساب اگر زده باشد، آن مقایسه آقای هاشمی بود با علی دایی.

وصیتنامه من به انضمام وصیتنامه پدرم است؛ مرده‌ها وقتی می‌میرند ارث را تقسیم می‌كنند و شهدا وقتی شهید می‌شوند حرص را. عده‌ای حرص این دنیا را می‌زنند و عده‌ای حرص آن دنیا را. عده‌ای برای بلعم باعورا حرص می‌خورند و عده‌ای برای حسین عاشورا. عده‌ای برای آشتی میان فرق عباس و عمود آهن و عده‌ای برای تشنه لبی یتیمان حسین، دست رد بر سینه علقمه می‌زنند و با اینكه مادرشان«ام‌البنین» است ولی حرص«مادر حسین» را می‌زنند. من حرص همت را می‌زنم؛ حرص آن چشمانی كه انگار خدا خود برایش سرمه شهادت كشیده بود. سبزها از وصیتنامه سردار خیبر سوخته‌اند كه چرا گفته؛«در زمان غیبت اطاعت محض از ولایت فقیه داشته باشید». ما خامنه‌ای را دوست داریم چون به فرموده پدران‌مان «نایب امام زمان» است. خامنه‌ای به نیابت از امام زمان دارد با استكبار می‌جنگد و «شیطان بزرگ» به نمایندگی از«شیطان رجیم» به مصاف «جمهوری اسلامی» آمده. شباهنگام كه خورشید نیست ستاره‌ها باید حرمت ماه را نگه دارند و الا شب‌پرستان، تاریكی و ظلمت را «جهانی» خواهند كرد.

آری، ماه نور خورشید را ندارد، گرمای خورشید را هم ندارد اما كدام ستاره را می‌شود دید اگر ماه نباشد؟ اگر شباهنگام و در غیبت حضرت آفتاب علیه‌السلام، مهتاب نبود، خواب، چشمان ستاره‌ها را گرفته بود. ماه، نایب بر حق خورشید است و پای استدلالیون چوبین بُوَد؛«خورشید كی به ماه این نیابت را داد»؟ شما خواب بودید وقتی كه خداوند گفت:«اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منكم». هر كس در روز، خورشید، مولای اوست، در شب، مهتاب، مولای اوست. اگر قمر جانشین بر حق شمس نیست، پس سران ظلمت چه از جان جانباز خراسانی ما می‌خواهند و اگر دست خامنه‌ای در دست خدا نیست پس چرا این همه «ماهواره» حریف این«ماه پاره» ما نمی‌شوند؟ حتما كه صاحب این انقلاب «حضرت حجت» است. دعای امام زمان در حق ما نبود این انقلاب به سالی نمی‌كشید؛ یك سفینه نجات است و هزار ناو جنگی. اگر دعای«فاطمه زهرا» نبود كجا پدران ما می‌توانستند از عرض اروند رد شوند؟ اگر نگهدار خامنه‌ای،«اباالفضل علمدار» نبود كجا این غائله خوابیده بود. من دریغم آمد كه در این آخرین«دل نوشت» تا اطلاع ثانوی، پای حضرت ساقی را به میدان نكشم. من كه هیچ، دوگیتی دارد از این دو دست بریده ارتزاق می‌كند. آسمان برقرار نمی‌ماند اگر خدا اراده نكرده بود از عباس هر دو دستش را بگیرد. خدا هنوز خیلی با این دو دست بریده كار دارد. شیر خدا را به عباس داده است.‌ام البنین.‌ ام المومنین، بعد از«فاطمه» والله «ام البنین» است. مزار‌ ام‌البنین هست، كه خدا مزار فاطمه را مخفی كرده است. روزی برایت ‌ای مادر عباس،‌ای مادر اشجع الناس، بارگاه باشكوهی خواهیم ساخت. ما تا وقتی برای مادر عباس، بارگاهی در خور‌ شأن«ام البنین» نسازیم، لیاقت پیدا كردن مزار مادر حسین،«ام المومنین» را نخواهیم داشت. دلم می‌گوید؛ ما تا قدر نامادری را ندانیم، قبر مادر را نخواهیم یافت. دلم اشتباه گفت. تا ‌ام‌البنین بود، حسنین و زینبین، رنگ بی‌مادری ندیدند. حالا فهمیدید چرا گفتم؛ اشك، مقدس است. اشك، بارانی است كه به جای آسمان، از آستان دل خداوند بر گونه‌های آدمی جاری می‌شود.

نویسنده : حسین قدیانی

شهید گمنام

آرام آرام قاصدکهای رسیده از سفری دور ، همراه نسیمی مهربان به دشت آلاله ها می رسند .
هر قاصدک بر گلبن لاله ای می نشیند تا خستگی و رنج این سفر دور و دراز را برای لاله اش بازگو کند .
فرشتگان به ضیافت این دشت می آیند و بالهایشان را فرش راه قاصدکها می کنند.
اما!
کمی آنطرف تر، دل خستگانی که به پهنای دل آسمان گریسته اند تابوتهایی خالی را بر دوش خود حمل می کنند
با اینکه تابوت خالیست اما سنگینی عجیبی را بر پشتشان احساس می کنند
صاحبان آن تابوتها همان قاصدکها هستند که سبکبار! به سمت مقصد خویش پرواز کرده اند
اما چرا آنطرفتر صدای گریه می آید؟!
آن همه غم و سوختگی سینه برای چیست؟
انگار هر کسی نجوایی در گوش تابوتی دارد و روی آن چیزی می نویسد
شعر می نویسند؟
آرزوها و امیدها را می نویسند؟
از دل تنگی ها و قصه هجران می سرایند؟
از سختی هایی که کشیده اند؟
از نامردی ها و ناجوانمردی ها؟
از کسانی که حرمت نان و سفره را نگه نمی دارند؟
از بی درد ها ی بی غم و غصه که برای خوش گذرانی دو روزه دنیا کبوتر ها را در قفس زندانی کردند و به پرواز بی سرانجام آنان می خندند؟!
از لگدهایی که روی خونهای پاک کوبیده شده!؟
اما نه!
از رد پای خون گریزی نیست!
این خونها پاک شدنی نیستند
مگر می شود فراموش کرد آن همه پاکی
آن همه صفا و صمیمیت
رشادت
شجاعت
جوانمردی
و آن همه عشق خدایی را!!!
و او همچنان می نویسد.............
اما پهنه تابوت به وسعت همه درد دلهایش نیست
چرا که تابوت نیز دلتنگ پیکریست که از دیار غربت به دیار غربت!
سفر می کند...........
.
.
.
تو فرزند کدام نسل پاکی؟
تو از کدامین دشت روییده ای قاصدک!؟
چه کسی سینه دریاییت را پاره پاره کرده؟
کدام دست ناپاک خون پاک تو را ریخته؟
به کجا سفر می کنی؟
دور از خانه و شهر خویش؟!
دور از دستهای پینه بسته پدر و قلب شکسته مادر!؟
.
.
.
سبز و آباد باد! آن خاکی که سینه اش را آرامگاه پیکر پاک تو کرده
و خوش بر آن آسمانی که سایه بان آن خاک شده!


**********

و ما باز هم شرمنده ایم

بزرگ مردان کوچک عرصه جهاد

سردار! حریف ما فتوشاپ نیست!

نجوایی با حاج‌محمد‌ابراهیم همت

 

روزگار آزگاری است، «الجزیره» جنون گرفته. با فتوشاپ قتل هابیل را انداخته گردن بسیجی‌ها و می‌گوید: «همت» را در «جزیره مجنون» لباس‌شخصی‌ها کشته‌اند. همت گرچه پیراهن سپاه به تن داشت ولی خودش لباس‌شخصی بود. بسیجی بود. ما بسیجی‌ها 300‌هزار شهید دادیم، بدون محاسبه عمار یاسر. نورعلی‌ شوشتری را هم حساب نکردیم اما شما تعداد شهدای‌تان با فتوشاپ هم به عدد 30 نمی‌رسد. من قبر‌های قطعه منافقین را شمرده‌ام. شهدای بسیج را با ماشین حساب باید تخمین زد و کشته‌های شما را با انگشتان دست. شب‌ها در قبرستان، این فقط مزار شهداست که ترس ندارد. روزگار آزگاری است؛ آموزگار دوره راهنمایی برایم «کامنت» گذاشته که: «من معلم انشای سال دومت بودم، دمت گرم. چه قلم خوبی داری. من همرزم حاجی بودم در طلائیه. دلم خون است. همت بی‌اذن ولی‌فقیه آب هم نمی‌خورد. حالا دلم خون است می‌بینم که دختر باکری را مصادره کرده‌اند». 
اجازه آقا معلم! من همان زمان انشاهایم را با «بسم‌رب‌الشهداء و الصدیقین» شروع می‌کردم و آن‌قدر سلامی که نثار پروردگار و پیامبر و چهارده‌معصوم و امام و 300‌هزار شهید و رزمندگان اسلام و بسیجی‌های مظلوم و مادران شهدا و پدران شهدا و بچه‌های شهدا و عمه‌ها و خاله‌های شهدا می‌کردم را کش می‌دادم ... 
تا بیشتر از یک خط درباره «علم بهتر است یا ثروت» ننوشته باشم. من نه علمش را داشتم نه ثروتش را، اما این‌قدر معرفتش را دارم که علیه پسر همت مطلبی ننویسم. نه پسر همت که نوه همت، نتیجه همت، نبیره همت و ندیده همت نیز از قلم من گزندی نخواهند دید. آن پسر نوح بود که با بدان بنشست. پسر همت فرزند شهید است و ان‌شاء‌الله خاندان شهادتش گم نمی‌شود. او آقازاده نیست که بکوبمش. من خود یکی را می‌خواهم که نازم را بخرد ولی نیاز خود را فراموش کرده و ناز پسر همت را می‌خرم. من یک موی سر پسر حاجی را به تمام جنبش سبز نمی‌دهم و یک موی جوانان معترض وطنم را به کل مملکت آقای اوباما. البته حساب هتاکان با منتقدان جداست. چه، من خود منتقدم. اعتراض را باید از زبان من شنید. فریاد را من کشیدم، آن زمانی که «ناطق» در لاک سکوت فرورفته بود. بزرگ‌ترین ظلمی که موسوی کرد به همان 13‌میلیونی بود که فکر می‌کردند میرحسین نخست‌وزیر امام است و بیشتر از احمدی‌نژاد بوی خمینی می‌دهد. آقای آموزگار! من هم مثل شما درد دین دارم و ولایت‌مدارم و «حکمیت» را فتنه می‌دانم. باورم هست اما هتاکین می‌خواهند بین دین من و دین پسر همت تفرقه بیندازند و در «یاهو» با «بالاترین» قهقهه به ریش ما بخندند. من این جماعت هتاک را خوب می‌شناسم. اینها می‌خواهند رابطه ما را هک کنند. پسر ممد اتول شب‌ها خواب بنز می‌بیند و من خواب اتوبوسی که «خرازی» را به جبهه برد. ناصر قاچاق، پسرش 5‌تا دوست دختر دارد که اسم هیچ‌کدامشان «فاطمه» نیست. «فاطمه» نام مادر من است که می‌خواست شناسنامه‌ام را دست‌کاری کند و مرا بفرستد «کربلای 5». خانه من هنوز هم در «شهرک دوئیجی» است نه در برج‌های آتی‌ساز. برج‌های کج، صراط‌شان مستقیم نیست. راهی که من برگزیده‌ام از «کانال پرورش ماهی» می‌گذرد. از «شلمچه»، از «موانع نونی‌شکل» اما چهارشنبه‌سوری همین سال گذشته، پسر ممد اتول در اتوبان همت،‌ترقه‌ای نثار تمثال سردار خیبر کرد و آن چشم‌هایی که انگار خدا برایش سرمه کشیده بود به خون نشست. حالا پسر ممد اتول مدعی همت شده و طرفدار باكري. نه! ما به صرف یک مصاحبه و یک اعتراض، پسر همت را تقدیم سنگ به دستان نمی‌کنیم. من به خاطر کار پرمخاطره‌ام، خاطره‌ها دارم از مصاحبت با خانواده‌های شهید. شهیدان شیرودی، علمدار، کارور، باقری، زین‌الدین، جهان‌آرا، چمران و... خانواده‌های‌شان همه ولایی‌اند و عاشق رهبری. هتاکان بد جایی سنگر گرفته‌اند. این دیگ، آشی برای‌شان نخواهد پخت. این همه را ول کرده‌اند، چسبیده‌اند به پسر همت و دختر باکری، تا حرص مرا دربیاورند و از این 2 عزیز می‌خواهند چماقی بسازند بر فرق‌ ما. من نمی‌دانم روزنامه فلان با چه رویی سراغ پسر همت می‌رود اما وصیتنامه خود حاجی را چاپ نمی‌کند! آیا دختر باکری، از پدرش حمید، بزرگ‌تر است؟! مگر شما نگفتید که شهدا، «سربازان وحشی قوم آتیلا» هستند؟ مگر جنگ را برادرکشی نخواندید؟ مگر ننوشتید که فرهنگ شهادت خشونت‌آفرین است. مگر عکس بسیجی‌ها را فقط در حالت خواب چاپ نمی‌کنید؟ مگر ادعا نکردید که بعد از خرمشهر، اشتباه کردیم جنگیدیم؟ آیا همت و باکری اشتباهی به شهادت رسیده‌اند؟! این 2 سردار هر 2 شهدای بعد از «بیت‌المقدس»‌اند. همت در خیبر شهید شد و آن یکی مرد در بدر و من درد دارد برایم اگر توسط این بچه مزلف‌ها به شهادت برسم. دشمن من آمریکاست. به گلوی من نوادگان حرمله باید تیر 3 شعبه بیندازند، نه بچه‌های گروهبان قندلی! هتاکانی که با فتوشاپ به جنگ نظام ما رفته‌اند، از نبرد رویارو جیم زده‌اند و به «گزینه جیم» SMS می‌دهند!! از مردان با حجاب بیش از این توقعی نیست. اعتراض را به وادی ابتذال کشانده‌اند. کم مانده بگویند هر کس در مستراح، 3 بار آه و 2 بار سیفون را بکشد، این طرفدار جنبش سبز است. ما به این بچه‌بازی‌ها فقط می‌خندیم! وقت ما به «ساعت گرینویچ» تنظیم نشده، مقدس است. این چند ساعتی که تا «ظهور» مانده، حیف که به بطالت بگذرد. «زمین ابتذال» جای مبارزه ما نیست. ما بزرگ‌تر از آنیم که شما را دشمن خود بدانیم. دشمن من در «تل‌آویو» است و می‌خواهد عرصه را بر «سید خراسانی» تنگ کند تا جلوی ظهور را بگیرد. دشمن من مسلح به کلاهک هسته‌ای است نه مجهز به SMS. من کارهای مهم‌تری دارم، حتی مهم‌تر از دعوا با پسر همت. بصیرت من به من اجازه نمی‌دهد به «گزینه الف» SMS بدهم. رای من به «گزینه ظهور» است. من اهل صدم نه نود. فردوسی‌پور به درد گزارش بازی منچستر با چلسی می‌خورد و اینکه آیا دختر خاله همسایه دیوار به دیوار فرگوسن، از سگش راضی شده یا نه. من در اوقات فراغتم گزارش محرمانه موساد را می‌خوانم که «لیبرمن» سوتی داد و یک جاهایش را لو داد. صهیونیسم می‌خواهد «مهدی» را برباید اما موسای ما به نیل افتاده و از دستان پست در امان است و هتاکین می‌خواهند از دریای آن 13 میلیون، ماهی اغتشاش بگیرند و با فتوشاپ، خود را دشمن ما جا بزنند. دشمن من در اتاق بیضی نشسته است، نه کسانی که در چت‌روم با دختران فراری، بازی می‌کنند. ره به جایی نخواهند برد گمرهان. من حریف خود را می‌شناسم و خوب می‌دانم که هنوز هم در بهشت زهرا(س) خلوت‌ترین جا، «قطعه منافقین» است. «ندا» را خدا رحمت کند اما هنوز هم از من در «قطعه 26» نشانی مزار «پلارک» را می‌پرسند. مزارش از امامزاده زید شلوغ‌تر شده. از یک مزار بوی گلاب بلند می‌شود، از یک قبر بوی قیر آسفالت خیابان، بوی فریب، بوی توطئه. من در دست چپ ندا، کیسه خون دیدم. «دواگلی» بود شاید. ندا را آرش حجازی کشت. آقای پائولو کوئلیو! این بود آن همه انسان‌دوستی‌ات؟! مترجم «کیمیاگر»، قاتل از آب در آمد و تو خواستی ادای سعدی ما را در بیاوری. سعدی، بنی آدم را اعضای یکدیگر می‌دانست و ملای روم، مترجم نداشت. همکار BBC نبود. عاشق «شمس» بود و وقتی من داشتم به ندا فکر می‌کردم، BBC برایش آبغوره می‌ریخت. جان مرا صهیونیست‌ها باید بگیرند. من مفت شهید نمی‌شوم. این را «حضرت عزرائیل» بداند. فرشته‌ای که در شانه چپ من نشسته، هیچ دعوایی با فرشته سمت راستی ندارد. این بگومگوها مباحث طلبگی است. چپ و راست چیست؟ داستان دیگری در میان است. از نظر من پسر همت، نه چپ است نه راست، نه سبز و نه قهوه‌ای. من یک حرف دارم: چرا برخی‌ها، خود همت را جزو خانواده همت نمی‌دانند؟ پدر و مادر همت هم، خانواده همت‌اند و یکی از روزنامه‌ها به جای چاپ وصیتنامه همت، پسرش را به جنگ من فرستاده، تا یک چیز او بار من کند و یک چیز من بار او کنم و سارکوزی به هر دوی ما بخندد. من برای همت فاتحه می‌خوانم و در قطعه منافقین، سوره منافقون. قلم من جوهری دارد به رنگ بصیرت که در شناخت دوست و دشمن دچار اشتباه نمی‌شود. من قابل ناسزاهایی نیستم که دختر باکری نثار لباس‌شخصی‌ها کرد. 
حمید باکری، خود لباس‌شخصی بود و می‌گفت: بعد از جنگ، مردم 3 دسته می‌شوند، عده‌ای خسته می‌شوند، عده‌ای از انقلاب برمی‌گردند و یک عده هم آنقدر خون‌دل می‌خورند تا دق کنند. من جزو همین دسته سومم و همین روزها دق خواهم کرد. این نوشته شاید نامه‌ای باشد به پسر همت یا نه، بهتر است درد دلی باشد با سردار خیبر. سردار! «دوباره دشنه بردار، آن سو همه نهروانی‌اند». دشمن تو صدام بود و اینجا دشمن قصد کرده مرا به جنگ فرزند تو بفرستد. اینجا ما روی هر کسی دست می‌گذاریم، سابقه‌اش را به رخ ما می‌کشد. به ما می‌گویند، «بسیجی‌های جنگ‌ندیده». راست می‌گویند. نسل من از جنگ، فقط مزه بی‌پدری‌اش را چشیده و من «با همه بی‌سروسامانی‌ام، باز به دنبال پریشانی‌ام». نسل من رنگ جنگ را به چشم ندید اما ترکش‌هایی که خورد، از جنس زخم‌زبان بود. با فتوشاپ به دست بسیجی نسل من اسلحه می‌دهند و ما را متهم می‌کنند به کشتن ندا. حیف گلوله من نیست که جز سینه پرکینه صهیونیست‌ها را بدرد؟! کاش می‌شد سردار! تو را با فتوشاپ از «طلائیه» بیرون می‌آوردم و می‌گذاشتمت جلوی دکه روزنامه‌فروشی تا بخوانی که علیه بسیج چه می‌نویسند. کاش بودی و می‌دیدی که با فتوشاپ چه ماهرانه جای هابیل و قابیل را عوض کرده‌اند. مگر با فتوشاپ نبود که «علی» را تارک‌الصلاهًْ خواندند و ابن‌ملجم را تجسم عبادت. سردار! زمان شما فتوشاپ نبود و همین که سر تو در خیبر از بدنت جدا شد، سیم اینترنت هم وصل شد. دیشب یکی برایم کامنت گذاشته بود که چرا نان شهدا را می‌خوری. این هم شد حکایت ساندیس و «چهارشنبه و اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی». آقاجان! ‌من سال‌هاست که پای سفره شهدا نشسته‌ام و دارم نان شهدا را می‌خورم، حرفی هست؟! نان «24 Frence» باگت است و از گلوی من پایین نمی‌رود. من سر سفره پدر و مادرم بزرگ شدم، نه در سفره‌خانه کنار سفارت انگلیس. من زمانی که داشتم درد انقلاب را می‌کشیدم، آقازاده‌ها قلیان می‌کشیدند و با دودش، «جامعه مدنی» می‌ساختند. سفره‌ خانه‌ ما هنوز هم همان چفیه زمان جنگ است. شاید الان یکی از قول شریعتی برایم «کامنت» بگذارد که: «آدم باید نان دنیا را بخورد و برای دین کار کند». من شریعتی را قبول دارم و دکتر می‌گفت: «خوارج کسانی هستند که کلمات دشمن را نشخوار می‌کنند به زیان دوست» و من به‌خاطر همین حرف‌ها خوارج را «مردمی خداجو» نمی‌دانم. اما الان «خدا» را در گوگل هم که سرچ کنی، کلی عکس زن لخت می‌آید که روی کشتی کنار دست ناخدا نشسته‌اند. خدای من خدای کشتی نوح است. خدای «سفینهًْ‌النجاهًْ». من خدا را در قرآنی جست‌وجو می‌کنم که همت و باکری از زیر آن رد شدند، نه قرآنی که رفت روی نیزه. سردار! بعد از تو من در یک تعزیه نقش عمار یاسر را بازی کردم اما تلویزیون فقط قطام را نشان داد و عده‌ای در لباس خوارج در همان تعزیه فرق علی را شکافتند و بعد تعزیه را جدی گرفتند و افتادند به جان ما و حالا می‌گویند شمشیری که علیه ولایت کشیدند، اعتراض مدنی بود. من می‌ترسم سردار! می‌ترسم ما آنقدر حقوق شهروندی ابن ملجم را جدی بگیریم که باز هم «علی» تنها بماند. می‌ترسم آنقدر برای سران فتنه محافظ بگذاریم که دیگر هیچ‌کسی نماند تا از انقلاب محافظت کند. سردار! در چارچوب همین قانون اساسی، دل ما را خون کرده‌اند و من خوشم آمد که تو چه بموقع پرکشیدی و ندیدی این روزها را که حتی جواب سلام را هم باید در «کامنت» گذاشت. جنگ با فتوشاپ همین است دیگر! با همین فتوشاپ می‌خواهند مرا و پسر تو را به جان هم بیندازند. من کنایه‌ها را تحمل می‌کنم و «آقا» اگر بخواهد باز صبر می‌کنم. راستی سردار! نشنیدی که آقا می‌گفت: «این عمار»؟! 

... و تو رفتی در روزگار جنگ. این ما هستیم و جنگ روزگار. آموزگار دوره راهنمایی برایم کامنت گذاشته که: «حاج همت می‌گفت من حاضرم در پوتین بچه بسیجی‌ها آب بخورم». سردار! این حرف‌ها الان شعاری شده و دیگر خریداری ندارد. به جان پسرت، تا دو تا فحش نثار ما نکنی کسی برایت هلهله نمی‌کشد. اینجا ما با عده‌ای طرفیم که سر مزار ندا می‌خواهند فاتحه انقلاب را بخوانند. گذشت دوره وصیتنامه نوشتن. الان بازار بیانیه دادن و نامه فرستادن داغ است. و سران فتنه، عجبا که برادری‌شان را به ضدانقلاب ثابت کرده‌اند اما ارث‌شان را از انقلاب، از خون تو می‌خواهند. تو ساده بودی که می‌گفتی ما همیشه به انقلاب بدهکاریم. این صف را که می‌بینی، استثنائا با فتوشاپ درست نشده و صف طلبکاران از انقلاب است. به مهندس هم که ریاست‌جمهوری را بدهی، شیخ را به چه راضی کنی؟ دیگر کسی سردار! آسمانی نیست و همه زمینگیر شده‌اند. اینجا ناموس عده‌ای BBC است و امنیت ملی عده‌ای دیگر را CNN تعیین می‌کند. ناموس من اما خون توست. خون تو سبز نبود. به سرخی خون حسین می‌زد. آمین‌گویانی که رفتند روی مین و افتادند زمین، خون هیچ‌کدامشان سبز نبود. سبز، رنگ پیراهن سپاه بود که یک عکس خمینی داشت. سبز، یکی از 3 رنگ پرچم قشنگ جمهوری اسلامی است که روی تابوت تو کشیده بودند. سبز، پیشانی‌بند «یازهرا»ی پدرم بود که در بیت‌المقدس به شهادت رسید. سبز، نگین انگشتر «آقا»ست. کاخ دمشق، سبز نبود. عمروعاص به عشق معاویه، با فتوشاپ سبزش کرده بود و رنگش بوی لجن می‌داد و خوارج چون «آنفلوآنزای خوکی» گرفته بودند، فریب فتوشاپ را خوردند. 

در این روزگار آزگار، این ما هستیم و جنگ روزگار. روزگاری که سردار! با ما سر ناسازگاری دارد. من نه با پسرتو دعوا دارم نه با دختر باکری. من عاشق مادرانی هستم که چون تویی را در دامن خود پرورش دادند. من عاشق تو هستم که در وصیتنامه‌ات به جای تقسیم ارث، دفاع از ولایت فقیه را برایمان ترسیم کردی. سردار! من عمار نیستم اما طلحه و زبیر برایم کامنت‌های تهدیدآمیز گذاشته‌اند و من در نبود تو و باکری، در خط مقدم اینترنت تنها مانده‌ام. گلوله‌های گوگل به جان قلم من افتاده‌اند و هکرهای خداجو می‌خواهند آرمان‌ مرا هک کنند. وصیتنامه‌ات را بفرست سردار! نشانی وبلاگ من کمی آنسوتر از «سه‌راهی شهادت» است.

عکس و زندگی نامه شهید محسن دین شعاری

سردار شهيد محسن دين شعاری معاون تخریب لشکر همیشه پیروز ۲۷ محمد رسول الله (ص)

در يکي از روزهاي زيباي سال 1338 در جمع گرم و صميمي خانواده دين‌شعاري به دنيا آمد، روزهاي پرنشاط کودکي را زير سايه تعاليم پدر و مادر گرامي و در پناه تعاليم دين اسلام گذراند.او از همان اوايل نوجواني علاقه عجيبي به اهل‌بيت (ع) داشت و در 13 يا 14 سالگي بود که هيئتي به نام شهداي کربلا تأسيس نمود و خود به تنهايي مسئوليت آن را بر عهده گرفت.با شروع امواج خروشان انقلاب به صف مجاهدين راه حق پيوست و همواره در تظاهرات‌هاي سال 1357 حضوري فعال داشت در همان ايام به همراه برادرش به خدمت در پزشکي قانوني پرداخت و مدت 6 ماه به صورت شبانه‌روزي در کار جابجايي و تحويل اجساد مطهر شهدا شرکت داشت محسن جزء اولين سربازاني بود که به فرمان امام خميني (ره) به پادگانها برگشتند و خودشان را معرفي کردند او همواره فريضه مقدس امر به معروف و نهي از منکر را انجام مي‌داد و براي سربازان پادگان به خصوص آنهايي که در انجام فرائض تعلل مي‌کردند برنامه شناخت ايدئولوژي گذاشته بود.او حدود 5/1 سال در سالهاي 57 و 1358 خدمت مقدس سربازي را انجام داد و پس از آن در سال 1360 به خيل سبزپوشان سپاهي پيوست. با شروع جنگ تحميلي عاشقانه به جبهه‌هاي نبرد شتافت و به عنوان مسئول گردان تخريب لشگر27 محمدرسول‌الله (ص) مشغول به خدمت شد و در سال 1363 به سفر حج رفت.در عمليات‌هاي طريق‌القدس و کربلاي1 يادآور دلاوريها و رشادت‌هاي خالصانه او در راه دفاع از ميهن است زمانيکه قرار بود براي بار دوم به سفر حج مشرف شود و به خاطر مسئوليت‌هايي که در جبهه داشت از تشرف به حج منصرف شد اما در همان سال در روز پانزدهم مردادماه سال 1366 درست مصادف با روز عيد قربان به مسلخ عشق رفت و اسماعيل‌وار جان خويش را در حين خنثي‌سازي مين ضد تانک در قربانگاه سردشت فداي معبود ساخت و نام خويش را براي هميشه در قلب تاريخ زنده نگه داشت مزار مطهر او در قطعه 29 بهشت‌زهراي تهران قرار دارد.

وصيتنامه : بسم رب الشهدا و الصديقين السلام عليک يا اباعبدالله و علي‌الارواح التي حلت بفنائک عليک مني سلام‌الله ابداً ما بقيت و بقي‌اليل و النهار و لا جعله الله آخر العهد مني لزيارتکم، السلام علي الحسين و علي علي‌بن‌الحسين و ....... با سلام و درود به رهبر کبير انقلاب اسلامي ايران و تمامي شهداي اسلام و امت شهيدپرور ايران و با سلام به خانواده محترم و درود و رحمت به روح پدر و مادرم. شهادت يعني انتقال يافتن از زندگي مادي به زندگي معنوي و الهي و شهادت در مکتب اسلام يک مسأله انتخابي است که انسان کامل با تمام آگاهي آن را انتخاب مي‌کند و با شهادت خويش شمع راه انسان‌هاي پاک و نوراني مي‌شود و من با انتخاب آگاهانه راه شهيدان را تا رسيدن به ساحل سعادت ادامه خواهم داد. نظر به اينکه اگر لياقت شهادت داشته باشم بنابراين من راهم را انتخاب کردم اميدوارم که شما هم دست ‌خط مرا (ولايت فقيه و برگزيدن راه شهادت) را انتخاب کنيد.برادران در زماني که اسلام در خطر است همانطوريکه امام عزيز قلب تپنده امت فرمود‌ : به کسانيکه توانايي داشته باشند واجب مي‌شود که براي پاسداري از حريم اسلام و قرآن به مقابله با دشمن برخيزند و مواظب باشيد که اين جنايتکاران هر روز براي نابودي جمهوري اسلامي ايران نقشه مي‌کشند اما شما همانطوريکه تا به حال نقشه آنها را با اتکال به الله نقش بر آب کرديد حالا هم هوشيار باشيد که انشا‌الله کاري از دستشان ساخته نيست اما نگذاريد ريشه بگيرند و چند جمله از جملات گهربار امام امت و مسئولين کشور که مي‌فرمايند بايد فراموش نکنيم که در جنگ با آمريکا هستيم و ما متکي به خدا هستيم و با اتکال به خدا از هيچ ابرقدرتي ترسي نداريم و ما مثل امام حسين (ع) در جنگ وارد شويم و مثل حسين (ع) بايد به شهادت برسيم و تا آنجايي در خاک عراق پيش مي‌رويم که خواسته‌هايمان را بگيريم و هرگز زير بار ذلت نخواهيم رفت. هيهات من الذله. در آخر از رزمندگان مي‌خواهم که جبهه را گرم نگاه داشته و گوش به فرمان رهبر و تا آخرين نفس استقامت کنيد که الان استقامت لازم است. در آخر وصاياي شخصي من..... وسايل ارتباط نظامي من از قبيل لباس و غيره را بعد از شهادتم کسي که از خانواده به منطقه مي‌روم استفاده کند در غير اين صورت به مراکز سپاه تحويل دهيد مقدار پولي هست براي کفن و دفن که انشا‌الله لازم نمي‌شود چون آرزويم اين است که در صحنه نبرد تکه تکه شوم تا در روز قيامت در پيش سالار شهيدان اباعبدالله و ساير شهدا سرافکنده نباشم..... درمراسم عزاداري من روضه بي‌بي حضرت زهرا (س) خوانده شود چون من از داشتن مادر و پدر محروم بوده‌ام در آخر از همه خواهران و برادران و آشنايان مي‌خواهم که اگر از من بدي ديده‌اند حلال کنند برادران از استغفار و دعا دور نشويد (دعاي کميل و نماز جمعه) که بهترين درمان براي تمکين دردها است..... امام را تنها نگذاريد که او حسين زمان است و هرکس او را تنها گذاشته امام زمان را تنها گذاشته است .

برای دیدن عکس های بیشتر به ادامه مطلب بروید


ادامه نوشته

پرواز در عرفه

شهید احمد کاظمی

• هواپیماى سوخو را حاج‏احمد وارد نیروى هوایى سپاه كرد. مراسم افتتاحیه‏اش را همه انتظار داشتیم در تهران باشد، سردار  گفت: مى‏خوام مراسم افتتاحیه توى مشهد باشه . پایگاه هوایى مشهد كوچك بود. كفاف چنین برنامه‏اى را نمى‏داد. بعضى‏ها همین را به سردار گفتند. سردار ولى اصرار داشت مراسم توى مشهد باشد. با برج مراقبت هماهنگى‏هاى لازم شده بود. خلبان، بر فراز آسمان، هواپیما را چند دور، دور حرم حضرت على بن موسى الرّضا(ع) طواف داد. این را سردار ازش خواسته بود. خیلى‏ها تازه آن وقت دلیل اصرار سردار را فهمیده بودند. خدا رحمتش كند؛ همیشه مى‏گفت: ما هیچ وقت از لطف و عنایت اهل بیت، خصوصاً آقا امام رضا(ع) بى‏نیاز نیستیم.

• مادر خواب سه تا ماهى را دیده بود؛ سه تا ماهى كه توى یك رودخانه، مى‏رفته‏اند به سمت دریا. مى‏گفت: یكى از اون ماهى‏ها، روى كمرش یك هلال ماه داشت، اصلاً انگار خود ماه بود، چون كه نور زیبا و خیره‏كننده‏اى ازش به طرف آسمون پاشیده مى‏شد. مادر وقتى خوابش را تعریف مى‏كرد، حال و هواى خاصى داشت. خیره شده بود به یك نقطه نامعلوم.

مى‏گفت: هزاران هزار ماهىِ دیگه توى اون رودخونه بودند كه با اون دو تا ماهى، دنبال این ماهى نورانى مى‏رفتند؛ یعنى اون ماهى، تمام ماهى‏ها رو داشت هدایت مى‏كرد به سمت دریا.

مادر گفت: محسن! مى‏دونم كه اون سه تا ماهى، تو و دو تا برادرت بودین، ولى نمى‏دونم اون ماهى نورانیه كدوم یكى‏تون بود. آن وقت‏ها احمد چهار سالش بود. بعدها توى جنگ، وقتى احمد فرمانده لشكر شده بود، مادر گاهى یاد خوابش مى‏افتاد. مى‏گفت: اون ماهى نورانى، احمدم بود!

مزار شهید احمد کاظمی

• همراه سردار رفته بودیم اصفهان، مأموریت. موقع برگشتن، بردمان تخت‏فولاد. به گلزار شهدا كه رسیدیم، گفت: بچه‏ها، دوست دارین، درى از درهاى بهشت رو به شما نشون بدم. گفتیم: چى از این بهتر، سردار!  كفش‏هایش را درآورد، وارد گلزار شد. یكراست بردمان سر مزار شهید حسین خرازى. گفت، با یقین گفت: از این قبر مطهر، درى به بهشت باز مى‏شه. نشستیم. موقع فاتحه‏خواندن، حال و هواى سردار تماشایى بود. توى آن لحظه‏ها، هیچ كدام از ما نمى‏دانستیم كه این حال و هوا، حال و هواى پرواز است؛ به ده روز نكشید كه خبر آسمانى‏شدن خودش را هم شنیدیم. وصیت كرده بود كه حتماً كنار شهید خرازى دفنش كنند. دفنش هم كردند. تازه آن روز فهمیدیم كه بنا بوده از این جا، در دیگرى هم به بهشت باز بشود!

• ارادت خاصى به حضرت صدیقه طاهره(سلام‏اللَّه‏علیها)داشت. به نام حضرت، مجلس روضه زیاد مى‏گرفت. چند تا مسجد و فاطمیه هم به نام و یاد بى‏بى ساخت. توى مجالس روضه، هر بار كه ذكرى از مصیبت‏هاى حضرت مى‏رفت، چنان بى‏تاب مى‏شد كه قطرات اشك پهناى صورتش را مى‏گرفت و بر زمین مى‏ریخت.

خدا رحمت كند شهید محسن اسدى را. محافظ حاجى بود و همیشه همراه حاجى بود. براى ضبط صحبت‏هاى سردار، همیشه یك واكمن همراه خودش داشت. چند لحظه قبل از سقوط هواپیما، همان واكمن را روشن مى‏كند و چند جمله راجع به اوضاع و احوال خودشان مى‏گوید.

درست در لحظه‏هاى سقوط، صداى خونسرد و رساى حاجى بلند مى‏شود كه مى‏گوید: صلوات بفرست. همه صلوات مى‏فرستند. آخرین ذكرى كه از حاجى و دیگران در لحظه سقوط شنیده مى‏شود، ذكر مقدس«یافاطمه‏زهرا»(س)ست.

 گفت: آقاى امینى جایگاه من توى سپاه چیه؟

سؤال عجیب و غریبى بود! ولى مى‏دانستم بدون حكمت نیست. گفتم: شما فرمانده نیروى هوایى سپاه هستید سردار.

به صندلى‏اش اشاره كرد. گفت: آقاى امینى، شما ممكنه هیچ وقت به این موقعیتى كه من الآن دارم، نرسى؛ ولى من كه رسیدم، به شما مى‏گم كه این جا خبرى نیست!

آن وقت‏ها محل خدمت من، لشكر هشت نجف اشرف بود. با نیروهاى سرباز زیاد سر و كار داشتم. سردار ادامه داد و گفت: اگر توى پادگانت، دو تا سرباز رو نمازخون و قرآن‏خون كردى امینى، این برات مى‏مونه؛ از این پست‏ها و درجه‏ها چیزى در نمى‏آد!

• آخرین جلسه‏اى كه سردار گذاشت، جلسه فرهنگى بود؛ یك روز قبل از شهادتش. جلسه از ظهر شروع شد. من كنار سردار ایستاده بودم. بنا بود چند تا كلیپ تا پایان جلسه بگذارم. موضوع جلسه، نحوه‏هاى پشتیبانى كاروان‏هاى راهیان نور بود.

شهید احمد کاظمی در کنار شهید خرازی

قبل از اینكه جلسه شروع بشود، یك كلیپ چند دقیقه‏اى از شهید خرازى گذاشتم. سردار، همین كه چشمش به چهره نورانى و زیباى شهید خرازى افتاد، آهى از ته دل كشید.

توى آن جلسه، سردار طرح‏هایى مى‏داد و حرف‏هایى مى‏زد كه تا حالا براى حمایت از كاروان‏هاى راهیان نور سابقه نداشت. همین نشان مى‏داد كه چه دیدگاه بالایى نسبت به كارهاى فرهنگى دارد؛ به خلاف بعضى حرف‏هایى كه درباره‏اش مى‏زدند. جلسه تا غروب طول كشید. غروب سردار آستین‏هاش را زد بالا كه برود وضو بگیرد. یادم افتاد فیلمى از اوایل براى او آورده‏ام. فیلم مربوط مى‏شد به جبهه فیاضیه كه حاج احمد به همراه چند نفر دیگر در آن بودند. بیشترشان شهید شده بودند. سردار وقتى موضوع را فهمید، مشتاق شد فیلم را ببیند. دید هم. باز وقتى چشمش به چهره شهدا افتاد، از ته دل آه كشید.

 فردا وقتى خبر شهادت سردار را شنیدم، تازه فهمیدم آن آه، آهِ تمنّا بوده است؛ تمنّاى شهادت!

• از صحبتش فهمیدم راننده تانكر نفتكش است. داشت براى صاحب مغازه درد دل مى‏كرد. از ناامنى‏هاى سیستان و بلوچستان مى‏گفت. تا آمدم خریدم را بكنم، طرف لا به لاى صحبتش گفت: اگر این احمد كاظمى رو پیدا كنم، مى‏رم به‏اش التماس مى‏كنم كه یه مدتى هم بیاد طرف زابل و زاهدان. بى‏اختیار برگشتم به صورت طرف دقیق شدم. حاجى آن وقت‏ها هنوز فرمانده لشكر نجف اشرف بود، فرمانده قرارگاه حمزه سیّدالشّهدا(ع) هم بود. من هم یكى از نیروهاى تحت امرش بودم. به آن بنده خدا گفتم: مگه شما حاج احمد رو مى‏شناسى؟ گفت: از نزدیك كه نه، ولى مى‏دونم خیلى آدم باحالیه!

پرسیدم: چطور؟

گفت: من یه مدت كارم توى كردستان بود، با اینكه هیچ وقت شب‏ها توى كردستان رانندگى نمى‏كردم، ولى نشده بود كه هر چند وقت یك بار گرفتار گروهك‏هاى ضدانقلاب نشم؛ ماشینم رو مى‏بردن توى بیراهه‏ها، سوختش رو خالى مى‏كردن و بعد ولم مى‏كردن. مكث كرد. ادامه داد: ولى احمد كاظمى كه اومد اون‏جا، طورى امنیت به وجود آورد كه دیگه نصف‏شب‏ها هم توى جاده‏ها رانندگى مى‏كردم و هیچ اتفاقى برام نمى‏افتاد.

آخر صحبتش گفت: حالا كارم افتاده سیستان و بلوچستان. همون بدبختى‏ها رو از دست اشرار اون‏جا هم داریم مى‏كشیم و هیچ كى هم نیست كه جلوى اون نامردا قد علم كنه.

• رفته بودیم سریلانكا، سال هفتاد. احمد هم همراهمان بود. چند تا از فرماندهان نظامى و مسؤولین سریلانكا آمده بودند استقبال‏مان. افراد را من به آنها معرفى مى‏كردم. موقع معرفى احمد گفتم: ایشان فاتح خرمشهر بوده.

چهار، پنج روز آن‏جا بودیم. آنها احمد را ول نمى‏كردند. احمد به عنوان یك فرمانده بااقتدار در نظرشان جلوه كرده بود. هر چه مى‏گفت، تندتند مى‏نوشتند. احمد راجع به بحث‏هاى نظامى زیاد صحبت كرد، ولى راجع به كارى كه خودش در عملیات فتح خرمشهر كرد، چیزى نگفت. نه آن‏جا، نه هیچ جاى دیگر. هیچ وقت نشد كه لام تا كام درباره خدماتى كه زمان جنگ یا قبل و بعد آن كرده، حرفى بزند. خدا رحمتش كند؛ دقیقاً روحیه حسین خرازى و امثال آن خدابیامرز را داشت. حسین هم یكى از دو فاتح خرمشهر بود، ولى هیچ وقت راجع به آن، در هیچ كجا صحبت نكرد.

• چند بار ساواك دستگیرش كرد. یك بار، بدجورى شكنجه‏اش داده بودند. روزى كه آزادش كردند، وقتى مى‏خواست برود حمام، دیدم زیرپیراهنش پر

از لكه‏هاى خشك‏شده خون است. اثر تازیانه‏هاى زیادى روى پشتش بود. بعداً فهمیدم بینى‏اش را هم شكسته‏اند. خودش یك كلام راجع به بلاهایى كه سرش درآورده بودند، چیزى نگفت. هر چه مادر مى‏گفت: این از خدا بى‏خبرا چى به روز تو آوردن؟ مى‏گفت: هیچى مادر!

بینى‏اش را هم از خون‏هاى لخته‏شده‏اى كه هر روز صبح روى بالشش مى‏دیدیم، فهمیدیم شكسته. خودش مى‏گفت: این خونا مال اینه كه توى زندان سرما خوردم!

اثرات آن شكستگى بینى، تا آخر عمر همراهش بود. با اینكه یك بار هم عملش كرد، ولى باز هم از تبعاتى مثل تنگى‏نفس رنج مى‏برد.

با اینكه احمد كاظمى در دوم اردیبهشت 1338 در شهر نجف‏آباد به دنیا آمد و در نوزدهم دى‏ماه 1384  مصادف با روز عرفه ، در حوالى ارومیه از دار دنیا پر كشید؛ اما او در هیچ ظرف زمانى و مكانى نخواهد گنجید! گویى در دوران حیات دنیایى خود هم، به عالم لامكان و لازمان تعلق داشت. شخصیت او بسیار عظیم‏تر و فراتر از زمان و مكان خودش بود و به اقرار بسیارى از دوستان و همرزمانش؛ خیلى‏ها به گرد پاى او هم نمى‏رسیدند.

عکس و زندگی نامه چریک شهید سید مجتبی هاشمی

ط´ظ‡غŒط¯ ط³غŒط¯ ظ…ط¬طھط¨غŒ ظ‡ط§ط´ظ…غŒ

شهید سید مجتبی هاشمی در سال 1319 در محله شاهپور تهران (وحدت اسلامی فعلی) دیده به جهان گشود. او فرزند سوم خانواده ای مذهبی و متوسط بود که عشق به اهل بیت و علمای اسلام در فضای آن موج می زد. 

وی پس از طی دوران تحصیلات متوسطه به ارتش پیوست و به دلیل اندام ورزیده و قدرت بدنی قابل توجهی که داشت عضو نیروهای ویژه کلاه سبز شد، اما پس از مدت کوتاهی با مشاهده جو حاکم بر ارتش و آگاهی بیشتر از ماهیت رژیم طاغوت از ارتش شاهنشاهی خارج و به کار آزاد مشغول شد. در ایام الله 15 خرداد سال 42 او و چند تن از دوستانش به موج خروشان مردم پیوستند و تحت تعقیب و کنترل ماموران پهلوی قرار داشت و با کوچکترین بهانه ای به منزل او هجوم آورده و اقدام به تهیه و توزیع اعلامیه و نوار های سخنرانی و تصاویر حضرت امام می نمود و در پوششهای گوناگون، فعالیتهای خود را در تمامی شهرهای استان تهران و حتی استانهای همجوار گسترش داد. خروش میلیونی امت مسلمان در سال 57 سرانجام راه بازگشت حضرت امام را به میهن اسلامی گشود و در 12 بهمن حضرتش خاک کشور را به قدوم خود متبرک نمود. سید مجتبی نیز به عضویت کمیته استقبال امام در آمد و در آن استقبال تاریخی شرکت نمود. طی 10 روز دهه فجر در محل کار خود که یک مغازه لباس فروشی بود به فروش اقلامی که در انقلاب نایاب شده بود، با قیمتی به مراتب پایین تر از بهای حقیقی آن، اقدام نمود. ضمن اینکه خود نیز با حضور در میادین مبارزه رو در رو بد بقایای رژیم پهلوی، تمام توان خود را صرف پیروزی نهضت اسلامی نمود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن، او به سرعت نیروهای انقلابی و پر شور منطقه 9 را سازماندهی کرده و کمیته انقلاب اسلامی منطقه 9 را تشکیل داد. یکی از همرزمان شهید می گوید:
بچه های این منطقه اشخاصی نبودند که به راحتی قابل مهار باشند و حقیقتاً سازماندهی آنها بعید به نظر می رسید. هر کدام برای خود مرعی بودند، در آن شر و شور انقلاب هم که قدرتی نبود تا اینها را مجاب کند برای شکل پیدا کردن، اما سید مجتبی با آن روح بلند و اعتباری که بین خاص و عام آن محل داشت، با سرعت و موقعیت کامل این بچه ها را دور هم جمع کرد و اینها که همه از سید مجتبی حساب می بردند و حرفش را می خواندند و به این ترتیب یکی از قویترین کمیته های تهران را تشکیل داد و با دستگیری و مجازات عده زیادی از فراریها و ایجاد نظم در آن منطقه متشنج، خدمت بزرگی به انقلاب کرد.
با شروع غائله کردستان، شهید هاشمی به همراه عده ای از افراد کمیته منطقه 9 در پی فرمان بسیج عمومی حضرت امام عازم غرب کشور شد و در آزادی و پاکسازی آن منطقه شرکت نمود. هنوز چند روز از آغاز تجاوز عراق به خاک کشورمان نگذشته بود که سید مجتبی، به همراه عده ای از دوستان و همرزمانش به صورت داوطلبانه و مستقل عازم جنوب کشور شد و در مدرسه فداییان اسلام، واقع در شهر آبادان مستقر شد و بدین ترتیب اولین نیروی انتظامی نا منظم برای مقابله با تهاجمان بعثیون در آبادان و خرمشهر بوجود آمد که به گروه فداییان اسلام معروف شد. و سرانجام منافقان كوردل كه نمي‌توانستند شاهد تلاش شبانه‌روزي شهيد هاشمي در پشتيباني رزمندگان اسلام باشند، سرانجام در آستانه ماه مبارك رمضان سال 64 او را با زبان روزه در مغازه لباس فروشي‌اش از پشت سر آماج گلوله هاي خود قرار داده و به شهادت رساندند.
برای دیدن عکس های بیشتر به ادامه مطلب بروید
ادامه نوشته

همت نام اتوبان است

 

 

همت انگار از ازل نام اتوبان بوده است

بردن نام بزرگش سهل و آسان بوده است

اصلا امروز همت انگار آن دلاور نیست که ..

خواب اهل ظلم از نامش پریشان بوده است

همت ما کم شده ، همت و گر نه همت است

روزگاری را میان خلق مهمان بوده است

شهرمان در زیر دین نام اهل همت است

کوچه ها مان رنگ با خون شهیدان بوده است

حزب ها باید ز جیب خویشتن احسان کنند .. !

خون اینان در مصاف عشق احسان بوده است

الغرض اینقدر دنیا دور خود گردیده که

همت انگار از ازل نام اتوبان بوده است ..

بسی گفتيم و گفتند از شهيدان ............شهيدان را شهيدان می شناسند

خدايا ببين که اسطوره هاي شهادت چگونه حيات را به بازي گرفته اند

مرگ به اسارتشان در آورده است سرمست عشقند ،

عشق خدائي، ببين که با پرتاب آيه آيه وجودشان در بستر جاري زمان چگونه حيات را تفسير ميکند.

   خدايا سرودشان را شنيدي« انالله و انااليه راجعون» ، فريادشان را شنيدي

« نصرمن الله و فتح غريب» آوايشان را شنيدي « لااله الاالله » نجواشان را شنيدي ،

« فباي آلا ربکما تکذبان» زمزمه شان را شنيدي

« فقاتلو ائمة الکفر»  نامشان موحد، کتابشان قرآن ، پيامشان ايمان ، جرمشان قيام ،

 راهشان اسلام ، رهبرشان امام ، سلاحشان وحدت ، درسشان جهاد،  

سرمايه شان تقوي، مقصدشان شهادت ، معبودشان الله ، فرمانده شان روح الله .

         يارانمان ، يارانمان ، آري يارانمان را ربودند که تنها بوديم تنها تر شديم ،

مهاجران رفته اند و بي انصار شده ايم ،

          خدايا ، به ابرها بگو بگريند ، به کوهها بگو بشکافند؛

 به درياها بگو بخروشند ، به طوفانها بگو بشتابند ، به رودها بگو بنالند،

چشمه ها را بگو بجوشند، به آسمان بگو ببارد، بزمين بگو بگريد ، به خورشيد بگو نتابد ،

 به ماه بگو نيايد ، به ستاره گان بگو نمانند ،

به همه بگو اشک بريزند ، آري اشک بريزند ، اي جنگ ، اي دريا ، اي سرودها اي قله ها،

 اي رودها، اي چشمه ها ، اي دشتها، اي بيشه ها ، از چشم خود جاري کنيد سيرابها جاري کنيد، خونابه ها جاري کنيد.

         خدايا ، به درختها بگو که برگهايشان را فرو ريزند 

 به عقابها بگو که به سوگ يارانمان نشينند

به پرنده گان بگو پرهايشان را بخون شهيدان رنگين کنند ،

 به کبوتران بگو پيام خونرا به خطه ستم کشان برسانند .

         خدايا ، باز هم به فرشتگانت بگو که « اني اعلم ما لا تعلمون » فلسفه آفرينش را در

کربلاي خوزستان نشانشان ده .

         خدايا ، باز هم به فرشتگانت بگو که خليفه گانت را در زمين ببينند،

 آري «تقوي و عشق را و ايمان را » ايثار و جهد و تلاش و خون جوانان را « يکجا نشانشان ده » .

         خدايا ، به محمد (ص) بگو که پيروانش حماسه آفريدند ،

 به علي(ع) بگو که شيعيانش قيامت بپا کرده اند،

 به حسين(ع) بگو که خونش همچنان در رگها ميجوشد.

 بگو که از آن خونها که در دشت کربلا زمين ريخت سروها رویيد، ظالمان سروها را بريدند

 اما باز همه سروها رویيد،

بگو که آن خونها از « خرداد خون داد » تا « شهريور شهيد » بر ژاله شد ،

بگو که دستهاي عباس(ع) بر پيکر من آويخته است،

بگو که آن خونها به جانان ريخته است و بگو که قاتلان همچنان خونمان را مي ريزند اما ...

 باز هم لاله مي رويد .

         خدايا، ميداني که چه مي کشيم ، پنداري که چون شمع ذوب ميشويم ، آب ميشويم .

ما از مردن نمي هراسيم ، اما مي ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند ،

و اگر نسوزيم هم که  روشنائي مي رود و جاي خود را دوباره به شب مي سپارد،

چه بايد کرد از يک سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم،

 و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند ،

هم بايد امروز شهيد شويم فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد نشود.

عجب دردي ، چه ميشد امروز شهيد ميشديم و فردا زنده مي شديم تا دوباره شهيد شويم.

 آري همه ياران سوي مرگ رفتند ، در حاليکه نگران فردا بودند.

خدايا نکند وارثان خون اين شهيدان در راهشان گام نزنند.

خدايا ، نکند شيطانهاي کوچک با خون اينها"(شهيدان)" خان شوند ،

نکند جانمايه ها براي به مايه هاي دون سرمايه مقام شود ،

نکند ميوه درخت فداکاري اينها را صاحبان رياکاري بچينند،

نکند ثمره جنگ يارانمان به چنگ فرصت طلبها افتد، نکند خونين کفنان در غربت بميرند

تا قدرت طلبها کام گيرند .

           با شما هستم اي ابن الوقتها، انقلابيون بعد از انقلاب؛ سرمايه داران ، زراندوزان ، مستکبرين ،

فئودالها،خوانين؛ غربزدهها ، منورالفکران ،انحصارطلبها؛اسلام پناهان؛قشريون؛خمره هاي قدرت؛

ميوه چينها، راحت طلبها، زخم زبان زنها، منافقين ،التقاطيون؛

 اي کسانيکه تا ديروز نمي دانستيد که سياست را با (س) مي نويسند يا با (ص) ،

 اي جرياناتي که جز به خود و هواي نفس ، ديگران را نمي شناسيد، و همواره بر چسب مي زنيد ،

غيبت ميکنيد و شهيدان را متهم به کفر کرديد.

         خدايا ، آيا ميخواهند از خون شهيدان نردبان قدرت و پست و مقام براي خود بسازند،

نکند که ... نه ... نه. خدايا، هرگز ،

 اينها که گفتم کفر است؛ مگر ميشود خون حسينيان پايمال شود ، مگر ميشود علي اکبر و

 ابوالفضل و علي اصغر بميرند،"مگر شهيدان زنده نيستند"

 

نه، نه، هرگز، آنها همواره زنده اند، جاويدند، زيرا شهيدند و شهيد يعني حي حاضر ،

 

 ناظر و حضور در تمامي صحنه هاي حق و باطل.

 

از خاطرات و خنده های جبهه

اللهم الرزقنا توفیق الپارتی

وقتى آشپز مراعات حال برادران سنگین وزن- هیكل تداركاتى- را مى كرد و غذایشان را یك كم چربتر مى كشید، یا میوه درشت ترى برایشان مى گذاشت، هر كس این صحنه را مى دید، به تنهایى یا دسته جمعى و با صداى بلند و شمرده شمرده شروع مى كردند به گفتن: «اللهم الرزقنا توفیق الپارتى فى الدنیا و الاخره!» یعنى دارید پارتى بازى مى كنید حواستان جمع باشد.

آى كامك!پفك

دشمن عقبه جبهه مهران را زده بود، سینه كش ارتفاعات را بمباران كرده بود، از هر طرف صداى آه و ناله بچه ها به گوش مى رسید، دشت پر از شهید و مجروح و مصدوم بود، بیچاره امدادگران نمى دانستند به حرف چه كسى گوش كنند، و سراغ كدام یكى بروند، چون همه ظاهراً یك وضع داشتند، تا معاینه نمى شدند و از نزدیك به سراغشان نمى رفتى نمى توانستى یك نفر را بر دیگرى ترجیح بدهى، در همین زمان بالاى سر یكى از بچه هاى گردان رفتیم، كه وقتى سالم بود امان همه را بریده بود، محل زخم و جراحتش را باند پیچى كردم دیدم واقعاً دارد گریه مى كند، گفتم: تو كه طوریت نشده، بى خودى داد و فریاد راه  انداخته بودى كه چى؟ با همان حال و وضعى كه داشت گفت: من هم چیزى نگفتم، فقط یاد بچگیم افتاده بودم كه سر كوچه و محل خوراكى مى فروختم، براى همین داشتم مى گفتم:«آ...ى! كامك، پفك كه شما آمدید». خندیدم و گفتم:«تو موقع مردن هم دست بردار نیستى.»

اى كه دستت مى رسد كارى بكن 

گاهى مى شد آه در بساط نداشتیم، حتى قند براى چاى خوردن، شب پنیر، صبح پنیر، و ظهر هم خرما. صداى همه در آمده بود. دیگر حرفى نبود كه نثار شهردار و تداركاتچى نكنند. آنها هم در چنین شرایطى لام تا كام نمى گفتند، كه هوا پس بود. طبع شعر همه كه اندرون از طعام خالى داشتند گل كرده بود، از جمله ما: «اى كه دستت مى رسد كارى بكن.» و شهردار كه در حاضر جوابى چیزى از بقیه كم و كثر نداشت مى گفت: «دستم مى رسد جانم و لیكن نیست كار، چه كنم كف دست كه مو ندارد مو چین بنداز، اگر خودم را مى خورید بار بگذارم.»

آمده ام جبهه بلکه شهید بشوم

همه دور هم نشسته بودیم. یكى از بچه ها كه زیادى اهل حساب و كتاب بود و دلش مى خواست از كُنه هر چیزى سر در بیاورد گفت: «بچه ها بیایید ببینیم براى چه اومدیم جبهه.» و بچه ها كه سرشان درد مى كرد براى اینجور حرفها البته با حاضر جوابى ها و اشارات و كنایات خاص خودشان همه گفتند: «باشه.» از سمت راست نفر اول شروع كرد: «والله بى خرجى مونده بودم. سر سیاه زمستونى هم كه كار پیدا نمى شه گفتیم كى به كیه مى رویم جبهه و مى گیم براى خدا آمدیم بجنگیم.» بعد با این كه همه خنده شان گرفته بود او باورش شده بود و نمى دانم تندتند داشت چه چیزى را مى نوشت. نفر بعد با یك قیافه معصومانه اى گفت: «همه مى دونن كه منو به زور آوردن جبهه چون من غیر از این كه كف پام صافه و كفیل مادرم هستم و دریچه قلبم گشاد شده خیلى از دعوا مى ترسم، سر گذر هر وقت بچه ها با هم یكى به دو مى كردند من فشارم پایین مى آمد و غش مى كردم.» دوباره صداى خنده بچه ها بلند شد و جناب آقاى كاتب یك بویى برده بود از قضیه و مانند اول دیگر تندتند حرفهاى بچه ها را نمى نوشت. شكش وقتى به یقین تبدیل شد كه یكى از دوستان صمیمى اش گفت: «منم مانند بچه هاى دیگه، تو خونه كسى محلم نمى گذاشت، تحویلم نمى گرفت آمدم جبهه بلكه شهید بشوم و همه تحویلم بگیرن.»

عکس های شهید محسن وزوایی

شهید محسن وزوایی فرمانده دلاور گردان حبیب بن مظاهر

گفتم چرا ؟

گفتم : چرا گلها در دل زمين مخفي شده اند ؟ گفت : براي اينكه ياد زمين هميشه خوشبو بماند . 

 گفتم : مرهم زخمهايم چيست ؟ گفت : درد و ترجمه زخمها صبوري است .                                 

گفتم : درد دارم . گفت : ني لبك حق تواست . 

گفتم : از غم هجران چه كنم ؟ گفت : بسوز !   وچاره اش را كه خواستم ، گفت : بساز .  

 گفتم: كرخه را يادت هست ؟ گفت : يادقبرهاي كنده در آن بخير .  گفتم : نخلهاي كارون را يادت هست چه زيبا بودند ؟ گفت : عاشوراهايش زيباتر بودند .

گفتم : طلائيه يادت هست ؟ گفت : با شقايق هاي پنهانش آشنايم. گفتم : سه راه شهادت ...؟ ناله اي زد و گفت : آنجا ميعادگاه هر عاشقي بود كه با خداي خودش وعده شهادت مي گذاشت ، آنجا نقطه وصل آسمان به زمين بود . در آنجا بود كه ما همت را بدرقه كرديم .

گفتم : دلم براي شلمچه تنگ است . گفت : ياد ستاره هاي آسمانش بخير ، ياد شقايق هاي ميدانهاي مين اش ، ياد خرازي بخير ، ياد كربلاي ۵ بخير و ياد نداي يا زهرا بخير .   

گفتم : فكه ... گفت : اي خوشا آنانكه رمل هاي گرم سجاده عروجشان شد . گفت : مي داني بسيجي سر جداست يعني چه ؟

ومن در آن لحظه احساس كردم اي كاش به اندازه سنگريزه هاي خاكريزها  معناي پيكر بدون سر را مي فهميدم و درك مي كردم كه بسيجي هميشه سر جداست .  گفت : يادت نرود به هر شهيدي كه رسيدي يادي از عشق و ايمان كن و يادت نرود كه" حيثيت انقلاب از خون شهداست " چفيه اش را بوييد و گفت : بوي زخمهاي تازه يك همرزم را مي دهد كه با هر تپش آن ، فريادي از خون مي زد .

من آن موقع احساس كردم بوي ياسهاي سفيد همه جارا پر كرده است . او از لحظه سرخ پر كشيدن يك گردان در وسط ميدان مين گفت و  من لحظه سبز عروج را بياد آوردم . از دستهاي خونيني گفت كه هنوز از پيكر جدا بودند و من به ياد بالهاي پروازي افتادم كه تا قافله عشق پرگشودند .

او از سكوت شبهاي حمله گفت ومن ياد آخرين فرياد شهيدي افتادم كه مي گفت : جانم فداي رهبرم . برايم از مرام شقايقها گفت ، از ايثار گلهاي ياس . گفت : مي داني چرا با لاله ها بيعت مي كنيم ؟ ... براي اين است كه از آلاله ها حمايت كنيم .

او رفت ومن فرياد زدم : گفتم : كجا ؟

گفتا : به خون

گفتم كه : كي ؟

گفتا : كنون

گفتم : چرا ؟

گفتا : جنون

گفتم : نرو !

خنديد و رفت          خنديد ورفت        خنديد و رفت          خنديد ورفت         خنديد ورفت

گناه نابخشودنی مجری سحرهای رمضان و یک اقدام اخلاقی

مجری توانمند کشور که به علت حمایت از دکتر احمدی نژاد در ایام انتخابات، گناهی نابخشودنی را مرتکب شد! همچنان مورد غضب رسانه های اصلاح طلب قرار دارد.

در همین زمینه مهدی سلیمانی یکی از خوانندگان سایت جهان در مطلب ارسالی خود آورده است:

 فرزاد جمشیدی که  به مرغ سحر رمضان معروف است، پس از اجرای همایش میلیونی حامیان محمود احمدی نژاد در انتخابات گذشته به یکباره با واژه ها و تیترهای رسانه های اصلاح طلب مانند مجری متملق، سهم خواه، و... مواجه شد.

این رسانه ها که سعی می کردند حمایت چهره های مطرح کشور از دکتر احمدی نژاد را در ایام انتخابات به دلیل سهم خواهی و حضور در مناصب دولتی وانمود کنند، فرزاد جمشیدی را هم از این امر مستثنی نکردند و او را پیشاپیش سخنگوی دولت دهم معرفی کردند.

 بررسی مواضع جریان انحرافی نظام که تبلور آن در رسانه هایشان جلوه دارد، در شرایط فعلی که فضای احساسی ایام انتخابات جای خود را به فضای عقلانی و منطقی داده است به شناخت بیشتر ماهیت این جریان کمک می کند.

این رسانه ها که حمایت چهره های ورزشی و سینمایی از کاندیدای خود را با آب و تاب گسترده ای نگارش می کردند، در مقابل حمایتهای چهره های محبوب و مشهور را از کاندیدای رقیب،  با بدترین واژه ها و تهمت ها همراه می ساختند.

هنگامی که شدیدترین اهانتها توسط چهره های سیاسی و هنرمندان به رئیس جمهور کشور صورت می گرفت، این رسانه ها آن را ناشی از بیان احساسات مردم می دانستند اما در مقابل حمایتهای افراد از رقیب خود را ناشی از تملق و چابلوسی ارزیابی می کردند.

 خاطرم هست که در همایش حامیان مهندس موسوی در ورزشگاه آزادی که با حضور آقای خاتمی و خانم رهنورد همراه بود برخی چهره های سیاسی و هنری نظیر فائزه هاشمی، محمد نعیمی پور، کامبوزیا پرتوی، حمید فرخ نژاد و جواد یحیوی که اجرای برنامه را برعهده داشت،  با هتاکی و جملات سخیف کلکسیونی از اهانت به رئیس جمهور قانونی کشور را رقم زدند و فردای آن روز با ذکر این اسامی در روزنامه ها و سایتهای خود حمایت گسترده چهره هایی سینمایی از کاندیدایشان را تیتر کردند.

اما هنگامی که چند روز بعد کلیپ این برنامه موهن در مصلی تهران و در جمع میلیونی حامیان احمدی نژاد پخش می شد، واکنش مجری این برنامه که سوابق و مطالعات وی مانع از آن بود که به مقابله به مثل بپردازد برایم بسیار تاثیر گذار بود.

در کلیپ پخش شده یکی از هنرمندان مهمان همایش تبلیغاتی مهندس موسوی، با اشاره به دکتر احمدی نژاد می گفت:
"4 سال احساس حقارت کردم. 4 سال با هر سفر رئیس جمهور از روستا گرفته تا سفرهای خارجی احساس حقارت کردم. 4 سال با هر پشت تریبون قرارگرفتنی احساس حقارت و کوچکی کردم. از همه دردناک تر دروغ گویی بود. 4 سال همه چیز پشت دروغگویی پنهان شد. 4 سال یک انسان کوتوله مرا کوتوله کرد." 

اما  فرزاد جمشيدي مجري مودب و خوشنام این همایش که شهرتش را به دلیل فن بیان خود و اجرای برنامه های معنوی و مذهبی کسب کرده بود و نه بر خلاف هم کسوتش با بلوتوث های حضورش در پارتی های غیر اخلاقی! در واکنش به این اهانتها از حاضرين خواست تا همه كساني را كه به محمود احمدي‌نژاد توهين کردند، تشويق كنند. 

آیا اینگونه اقدامات اخلاقی مجری ادیب کشور، که این روزها مهمان سفره های سحر روزه داران است، با این تهمت ها باید پاسخ داده شود...
 
و در آخر اینکه:
خدایا! مرا در این ماه به واسطه ارتکاب عصیانت خوار مساز و به ضرب تازیانه قهرت کیفر مکن و از موجبات خشم و غضبت دور گردان ، به حق احسان و الطافى كه نسبت به بندگان دارى، ای منتهی آرزوی مشتاقان . 

احمدي نژاد: :جمهوري اسلامي يك حقيقت واحد است

رييس جمهوربرحقيقت واحدجمهوري اسلامي تاكيدكردوگفت:نقش مردم درسايه اسلام است كه اصالت مي‌يابدوتحقق اسلام هم باحضور،اراده وهمكاري مردم است.

محمود احمدي‌نژاد، رئيس دولت دهم خطيب پيش از خطبه هاي نماز جمعه امروز تهران ( 6 شهريور ) با اشاره به وقايع بعد از انتخابات، خواستار برخورد با كساني شد كه به عقيده وي سران جريان و عوامل اصلي اين ماجراها بودند وگفت: مبادا عناصر اصلي از مصونيت و امنيت برخوردار باشد و عوامل دسته چندم كه فريب خورده‌اند مجازات شوند، همه دنيا مي‌داند كه انتخابات در ايران يك امر اصيل است و برخلاف دموكراسي‌هاي رايج دنيا يك نمايش و طراحي از پيش تعيين شده نيست وحضور،‌ دخالت و نظارت مردم لازمه استقرار ارزش‌هاي الهي و اسلامي است.

وي افزود: از نگاه مكتب ما ارزش‌هاي الهي با خواست عموم مردم مستقر مي‌شود و مردم نيز در سايه حاكميت ارزش‌هاي الهي و اسلام صاحب راي مي‌شوند.

وي با ذكر اين جمله كه "جمهوري اسلامي يك حقيقت واحد است و نه جمهوريت و نه اسلاميت به تنهايي"، ادامه داد: نقش مردم در سايه اسلام است كه اصالت مي‌يابد و تحقق اسلام هم با حضور، اراده و همكاري مردم است، البته كساني هستند كه مي‌خواهند جمهوريت و اسلاميت را از هم تفكيك كنند.

وي اظهار كرد: در انتخابات اخير شاهد حضور 85 درصدي مردم بوديم و شخص منتخب آنها با راي 25 ميليوني پيروز شد، اين يك نقطه عطف براي پيشرفت كشورمان است، در هر انتخابات يك پرش به سكوي بالاتر اتفاق مي‌افتد، اما در يك دوره پرش بسيار بلندتر بود و نظام و انقلاب ما را 100 پله بالا برد.

رئيس‌جمهور با بيان اين‌كه انتخابات رياست جمهوري دوره دهم بسياري از معاملات و پيش‌بيني‌هاي دشمنان را در هم كوبيد و نقشه‌هاي بدخواهان را نقش بر آب كرد، گفت: امروز دشمنان ما از دو موضوع عصباني هستند، يكي عصبانت از شكوه و عظمت ملت ايران كه الگوي جديد و زمام‌داري صالح را در مقابل چشم ملت‌هاي تشنه جهان و منتظر قرار داد و قدرت و ثروت و رسانه‌هاي دروغگو را شكسته و زير سئوال برد.

وي بيان كرد: ملت ما يك بار ديگر راه نوراني انقلاب را برگزيد و با راي 40 ميليوني خود پايبندي به انقلاب، امام راحل و رهبري را تثبيت كرد، به رغم اقدامات دشمن، ملت ايران راه و روش انقلاب و اهداف آن را برگزيد، دشمنان هر چه داشتند را به صحنه آوردند، پول، رسانه و كارشناسان خبره‌اي كه انقلاب‌هاي رنگي را در نقاط مختلف دنيا راه‌اندازي مي‌كردند و اميدشان اين بود كه به خيال خود كار را تمام كنند.

احمدي‌نژاد در بخش ديگري از صحبت هاي خود گفت: يكي از وزراي خارجه كشور دوست، پيام فرستاد كه اخيرا با وزير خارجه استعمار پير صحبت كرده و گفته چرا در انتخابات ايران اين همه توطئه مي‌كنيد و او پاسخ داده كه اين بار درست و برنامه‌ريزي شده حركت مي‌كنيم ومي‌خواهيم كار نظام جمهوري اسلامي را تمام كنيم. او گفت شما ملت ايران و انقلاب و نظام مبتني بر ولايت را نمي‌شناسيد، اما وزير خارجه انگليس پاسخ داده ما اين بار همه چيز را حساب كرده‌ايم، اما به فضل الهي ايران چنان سيلي به استكبار زد كه بعد از گذشت دو ماه و چند روز هنوز گيج زده و راه خانه خود را گم كرده‌اند.

رئيس جمهور با اشاره به حوادث پس از انتخابات آن را حوادثي تلخ بيان كرد كه نتيجه‌اي شيرين داشته است وخاطر نشان كرد: در حوادث اخير عده‌اي از مردم آسيب ديدند، اما دشمنان رسوا شدند، دشمن بداند ملت برآمده از آراي مردم تمام تلاش خود را براي پيگيري آرمان‌هاي انقلاب و رهبري به كار گرفته و از مواضع قاطع دولت عقب‌نشيني نخواهد كرد، ملت و دولت بر عهد خود در گسترش پاكي و عدالت ايستاده و سر سوزني از اين موضع پا عقب نخواهند گذاشت.

وي ادامه داد: دشمنان اين ملت بداند پس از استقرار دولت دهم، با قدرت چند برابري در صحنه‌ها و جوامع‌ بين‌المللي حضور يافته و از حقوق ملت دفاع خواهيم كرد.

احمدي‌نژاد با بيان اين‌كه دشمنان در حوادث بعد از انتخابات حيثيت خود را از دست داده و نشان دادند كه هم‌چنان خوي تجاوز و استكبار را دارند، گفت: بعد از اين‌كه توطئه آنها رو شد، گفتند انتخابات ايران را قبول داشته و دولت برآمده از آراي مردم را مشروع مي‌دانيم، اما پيام تبريك نمي‌دهيم، يعني چه، يعني اين‌كه اگر اراده ملت عليه خواست آنها بود، آنها عصباني مي‌شوند. پاسخ ما اين است كه عصباني باشيد و از اين عصبانيت بميريد.

احمدي‌نژاد با بيان اين‌كه سران كشورهاي غربي اين روزها همواره پيام مي‌دهند كه رفتار خود را اصلاح خواهند كرد، اظهار كرد: اميدواريم آنها نيت، رفتار، گفتار و خودشان را اصلاح كنند، ملت ايران اهل منطق، تعامل سازنده و گفت‌وگو است، اگر صداقت بياورند و جبران كنند، ممكن است ملت ايران با آنها با كرامت برخورد كند و الا رفتار ملت ايران با بدانديشان، متجاوزان و مستكبران رفتار سخت و پشيمان‌كننده خواهد بود.

وي در ادامه سخنان خود به حوادث پس از انتخابات اشاره كرد و گفت: متاسفانه عده‌اي فريب طراحي دشمن را خورده و در سناريوي دشمن حضور يافته‌اند، متاسفانه عده‌اي از مردم در حوادث‌هاي اخير آسيب ديده و عده‌اي كشته شدند، اين ناجوانمردانه‌ترين نوع برخورد با ملت ايران و انتخابات پاك آن بود، معلوم بود و معلوم شد كه انتخابات سالم‌ترين و پاك‌ترين انتخابات‌ها بود و علي‌رغم ادعاي آنها هيچ سندي كه نتايج انتخابات را مخدوش كند، ارائه نشد، در طراحي‌هاي توطئه در كشورهاي ديگر از اين بازي متهم كردن دولت و نظام به دروغ و تقلب استفاده كرده‌اند؛ چرا كه اين امر يكي از ابزارهاي شناخته شده جنگ رواني براي توطئه‌گران است.

وي با تاكيد بر اين‌كه در انتخابات ايران امكان تقلب به اين وسعت وجود ندارد، خاطر نشان كرد: چند صد معلم، كسبه و معتمد انتخابات را برگزار مي‌كنند، هزاران نفر نيز بر روند آن نظارت كرده و خود مردم نيز در صحنه حضور دارند.

احمدي‌نژاد به حوادث كوي دانشگاه و بازداشتگاه‌ها اشاره كرد و گفت: حمله به كوي دانشگاه و برخي رفتارهاي نامناسب در بازداشتگاه‌ها كارهاي زشتي بود، مي‌خواهم اعلام كنم كارهايي كه در كوي دانشگاه‌ و بازداشتگاه‌ها انجام شد، از اجزاي سناريوي دشمن بود و به وسيله وابسته‌هاي براندازي انجام شد.

وي تصريح كرد: شواهد و دلايلي داريم كه نشان مي‌دهد ساحت نيروهاي انقلابي، نظامي، امنيتي، اطلاعاتي از اين اقدام شرم‌آور مبرا است، بسيجي‌ها، فداكارانه به خيابان‌ها آمده و براي جلوگيري از تعرض به حقوق افراد و شكستن شيشه‌هاي مغازه‌ها كتك خوردند و دم بر نياوردند، نفوذي‌هاي جريان برانداز در سناريوي دشمن فساد واقدام كردند.

احمدي‌نژاد با بيان اين‌كه دو درخواست از مقامات امنيتي و قضايي كشور دارد اظهار داشت: اولين درخواستم اين است كه با كساني كه در لباس دوست، دست به اقدام غيرانساني زدند، بدون گذشت و قاطعانه رفتار شود، چرا كه آنها دو خيانت كردند يكي آسيب زدن به مردم و ديگري موحش كردن چهره نظام اسلامي و نيروهاي انقلاب در انتظامي، نظامي و اطلاعاتي.

خواسته دوم وي در مورد دستگيرشدگان بود كه گفت: اصل برخورد جدي بايد با سران جريان و عوامل اصلي ماجرا باشد، كساني كه سازماندهي و تحريك كردند و خط دشمن را پياده كرده‌اند، بايد با آنها برخورد قاطع شود و البته با اين فريب‌خوردگان و عناصر دسته چهارم بايد با رافت اسلامي و رحمت اسلامي برخورد شود، مبادا عناصر اصلي از مصونيت و امنيت برخوردار باشد و عوامل دسته چندم كه فريب خورده‌اند مجازات شوند.

احمدي‌نژاد در ادامه سخنان خود در پيش از خطبه‌هاي نماز جمعه اين هفته تهران از نمايندگان مجلس خواست تا به وزراي پيشنهادي او راي قاطع و بالا دهند تا به گفته وي دولت بتواند در برابر مستكبران بياستد.

وي با بيان اين‌كه دولت بانشاط در خدمت انقلاب خواهد بود، از مردم خواست بيش از گذشته با هم مهربان باشند و در همين زمينه خاطر نشان كرد: بايد با هم با انصاف برخورد كنيم، حقوق يكديگر را رعايت كنيم و نسبت به يكديگر رحم داشته باشيم تا رحم خداوند متعال بيش از گذشته شامل حال ما شود.

وي ادامه داد: دولت در راستاي خدمت‌رساني حقوق بازنشستگان را افزايش داده است و كسبه هم سعي كنند طوري رفتار نمايند كه به كسي فشار نيايد و همه براي ساختن كشور با همدلي و همياري كمك كنيم.

رئيس‌جمهور عدالت را وظيفه دوم دولت دانست و با بيان اين‌كه فلسفه حكومت اسلامي عدالت است، خاطر نشان كرد: اصل وجود حكومت در دولت براي برپايي عدالت است و در سايه عدالت است كه استعدادها شكوفا و امنيت ملي محقق مي‌شود.

وي ادامه داد: در سايه اجراي عدالت است كه اميد زنده مي‌شود و بدون اجراي عدالت اشرار و زياده‌خواهان در جامعه زياد خواهند شد.

احمدي‌نژاد اجراي عدالت را جزو مهم‌ترين ماموريت‌هاي دولت دانست و با بيان اين‌كه برخي در همين زمينه فشار مي‌آورند و تهمت مي‌زنند، اظهار داشت: ضامن پايداري نظام اسلامي اجراي عدالت در برابر زورمندان و زرمندان است، اگر قرار باشد اصحاب نفوذ از مجازات معاف شوند، آن زمان حكومت پايدار نخواهد ماند و مطمئنا حكومت با بي‌عدالتي دوام نخواهد آورد و اين سنت الهي است.

وي ماموريت مهم دولت در كشور را اجراي عدالت دانست و تصريح كرد: هيچ‌كس نبايد در كشور گروه‌ خود را ممتاز بداند و براي خود حق بيجا قائل شود، نبايد در نظام اسلامي حق كسي ضايع شود، همه مردم در درجه اول هستند، هيچ‌كس نبايد احساس كند، شهروند درجه دوم است.


احمدي‌نژاد تصريح كرد: به خدا ارزش دارد اگر براي اجراي حكم عدالت در برابر صاحبان قدرت جان خود را بر سر پيمان با خدا بدهي، توهين‌ها، بي‌ادبي‌ها هرگز ما را از راه نوراني اجراي عدالت باز نخواهد داشت و دنيا بداند ما سينه خود را براي تيرهاي زهرآگين تهمت آماده كرده‌ايم و در اين دولت عدول از اجراي عدالت اتفاق نخواهد افتاد.

رئيس‌جمهور با بيان اين‌كه انتخابات تمام شده است و بايد دست به دست هم بدهيم و كشور را بسازيم، اظهار داشت: اگر طرح هدفمند كردن يارانه‌ها اجرا شود فقيري در كشور باقي نخواهد ماند و اگر شيوه اخذ ماليات را درست كنيم، ريشه همه نابسماني‌هاي اقتصادي برطرف مي‌شود.

احمدي‌نژاد بخش ديگري از سخنان خود به كابينه دهم اختصاص داد و با بيان اين‌كه انتخاب كابينه از سخت‌ترين كارهاي رئيس‌جمهور است ،تصريح كرد: حضور 21 ميليون نفر در دولت به آن معنا نيست كه آنها بهترين هستند و آنهايي كه بيرون مانده‌اند ضعيف هستند خدا شاهد است كه من در انتخاب كابينه نظرات شخصي را مطلقا دخالت ندانم و صلاح و خير كشور را مد نظر قرار دادم و به نظر من كابينه قوي، پاك و خدمتگذار را انتخاب كردم.

وي خطاب به نمايندگان مجلس گفت: كارآمدي دولت را به رئيس‌جمهور بسپاريد و من مي‌خواهم كابينه قوي باشد و اصل را بر اعتماد بگذاريد و انتظار دارم كه در برابر توطئه مستكبران كه مي‌خواهند دولت را ضعيف كنند انشاءالله با راي بالا و قاطع اجازه دهيد دولتي مقتندر بر سر كار بيايد تا در برابر مستكبران بايستد.

احمدي‌نژاد وزراي پيشنهادي خود به مجلس را افرادي انقلابي، ولايي، عاشق نظام و انقلاب اعلام كرد و با بيان اين‌كه همدلي خوبي بين مجلس و دولت است، گفت: در گوشه و كنار در حالي كه هنوز مركب انتخابات دهم خشك نشده است، به انتخابات رياست جمهوري دوره يازدهم مي‌پردازند، در دوره‌هاي قبل و بعد از انتخابات كارهاي اجرايي كشور معطل مانده بود، ولي در اين‌ دوره اين‌گونه نشد.

رئيس‌جمهور خطاب به كساني كه آنها را مشوش‌كننده‌ فضاي سياسي كشور مي خواند، گفت: بگذاريد كارهايمان را انجام بدهيم، فرصت براي انتخابات زياد است و انشاءالله در معرض انتخابات مردم قرار مي‌گيريد و راي هم خواهيد آورد، فضاي كشور را در سمت و سوي بگو مگوهاي بي‌حاصل قرار ندهيد

توکل بر خدا(شهید ناصر کاظمی)

شهید ناصر کاظمی

دل توی دلم نیست . از ساختمان فرمانداری بیرون می آیم و دوباره باز می گردم . تا روستای « قوری قلعه » راه زیادی نیست . ده كیلومتر یا نهایت پانزده كیلومتر . كاش به حرف ما گوش كرده بود و نمی رفت . آخر این چه كاری بودكه كرد دلم می خواهد خود را از دست این خیالات جورواجور راحت كنم . قبل از رفتن گفتم : « آقای كاظمی »! اجازه بده من هم همراهت بیایم این طوری بهتر است . یك وقت …»

اما اجازه نداد كه حرفم را ادامه بدهم . فقط گفت : « توكل بر خدا ! آن ها گفته اند تنها و بدون اسلحه »

«آخر .. آخر .. شاید .»

«توكل بر خدا . »

همین یك جمله دلم را قرص می كرد . با این همه نمی شود از دست این خیالات راحت شد .

«اگر اسیرش كنند ، نه اصلاً … نه! خدایا ، كمكش كن . »

پنجره را باز می كنم و چشم می دوزم به جاده ای كه فرماندار باید از آن جا بیاید . چند روز پیش وقتی پیام را برایش آوردند ، با خوشحالی به همه خبر داد.

«آن ها سی نفراند . می دانید یعنی چه ؟ سی نفر !»

هر كس كه این پیام را می شنید ، می پرسید :

«شما هم می خواهید بروید ؟»

و او بدون معطلی جواب می داد : « چرا كه نه ؟ این بهترین فرصت است . » و با شنیدن این حرف طرف مقابل جا می خورد . همه نظرشان این بود كه كاسه ای زیر نیم كاسه است و آن ها می خواهند فرماندار را گروگان بگیرند . امـّا او بر خلاف همه عزمش را جزم كرده بود كه برود .

«سی نفر ! اگر بتوانیم سی نفر از آن ها را جذب كنیم ، می دانید یعنی چه ؟ باور كنید به خطرش می ارزد . »

در برابر كسانی هم كه بیش از حد پافشاری و اصرار می كردند كه نرود ، خنده كنان می گفت : « همه جا اسلحه به درد نمی خورد ، باور كنید . »

دیگر كسی نمی توانست او را از رفتن باز دارد .

چشم از جاده بر می دارم و پشت میز می نشینم و نگاهی به ساعت می اندازم . تا حالا باید می آمد . تسبیح را بر می دارم و آیة الكرسی می خوانم . می خواهم استخاره كنم . هنوز هفت – هشت دانه مانده كه نخ تسبیح پاره می شود و دانه ها می ریزن روی زمین ، یا خدا! انگار بند دلم پاره می شود .

«یعنی بلایی سر او ..»

نفس بلندی می كشم و روی صندلی می نشینم و چشم می چرخانم توی جاده . پرنده خیالم بال می زند به گذشته . به زمانی كه تازه به «پاوه» آمده بود . به عنوان فرماندار یك روز گفت : « می خواهم بروم « نوسود» و «نودشه»

خنده ام گرفت به « نوسود » و « نودشه» رفتن یك جور دیوانگی بود گفتم : « آقاجان ، بی خیال . می دانید به كجا می روید ؟ »

قبول نكرد و راه افتاد و رفت . جاده ای كه به « نوسود» و « نودشه» منتهی می شد ، امنیت نداشت . امـّا او بی هیچ پروایی رفت و در «نودشه» مردم را در مسجد جمع كرد و برایشان سخنرانی كرد . بعدها وقتی چند تا از افراد ضد انقلاب تسلیم شدند ، می گفتند : « وقتی او آمد ، چنان ما غافلگیر شده بودیم كه خودمان حفاظت از مسجدی را كه او در آن سخنرانی می كرد ، بر عهده گرفتیم . »

هر جا هم ضد انقلاب جلویش را گرفته بود : سرش را بالا گرفته ، و گفته بود : « من فرماندار « پاوه ام » و برای سركشی به مناطق تحت مسئولیتم به «نوسود» و « نودشه» آماده ام . »

هیچ كس باور نمی كرد كه او سالم از « نودشه » باز گردد .امـّا او حتی تا مرز هم رفته و پس از دو روز به « پاوه » بازگشت .

پاره شدن نخ تسبیح دلم را به شور می اندازد . سر بر میز می گذارم . خدایا نكند … خدایا …

چشم كه باز می كنم ، می بینم دستی شانه ام را تكان می دهد . به خودم می آیم . خودش است … « ناصر كاظمی » مثل فنر از جا می پرم و او را در آغوش می گیرم .

«برادر « كاظمی » شما سالمید ؟»

با تعجب پاسخ می گوید :

«مگر قرار بود ، نباشم ؟»

«خدا را شكر . خدا را صد هزار مرتبه شكر . »

«ای بابا ! مثل این كه جنابعالی منتظر بودی با نعش من روبه رو شوی .»

«زبانم لال ، من كِی چنین حرفی زدم . خب برادر « كاظمی » با ضد انقلاب مذاكره كردید . »

«اولاً دیگر به آن ها نگو ضد انقلاب . ثانیاً بقیه حرف ها بماند برای بعد كه سرمان خلوت شد . حالا سریع برای پذیرایی از میهمان ها یك مقدار غذا و میوه تهیه كن . »

«چی ؟ مهمان ؟»

«بله! همان سی نفر . از حالا آن ها میهمان ما هستند . البته فقط برای چند روز . بعد همرزم ما . » تعجب می كنم و خیره خیره به او نگاه می كنم . شاید شوخی می كند امـّا نه .. قیافه اش جدی است .

«پس چرا معطلی … میهمان ها پایین توی سالن هستند . هر سی نفرشان را با خودم آوردم . بجنب ، بجنب ، چیزی برای پذیرایی آماده كن»

لشکری که به آسمان رفت

پرندگان را به دسته‌های مختلف تقسیم كرده‌اند. اما من فكر می‌كنم می‌شود همه پرندگان را به سه دسته تقسم كرد:

1ـ پرندگانی كه بال دارند و پرواز می‌كنند.

2ـ پرندگانی كه بال دارند و پرواز نمی‌كنند.

3ـ پرندگانی كه بال ندارند ولی پرواز می‌كنند

پرندگان دسته اول و دوم را همه ما می‌شناسیم ولی پرندگان دسته سوم را كمتر كسی می‌شناسد

پرندگانی كه بدون بال پرواز می‌كنند!

پرندگانی كه می‌خندند!

پرندگانی كه گریه می‌كنند!

پرندگانی كه فكر می‌كنند!

پرندگانی كه می‌نویسند!

آری، تنها پرنده‌ای كه بال ندارد ولی می‌تواند پرواز كند، انسان است...انسان می‌تواند دو بال برای خود دست و پا كند و با آنها تا جایی پرواز كند كه پر عقاب هم در آنجا می‌ریزد، و پر فرشتگان و حتی پر جبرئیل هم در آنجا می‌سوزد. تا روی قله قاف، تا زیر سایه بال سیمرغ، تا آغوش مهربان خدا...

اگر خودش بخواهد و اگر دیگران بگذارند.

اگر طوفان و باد بگذارند.

اگر دام و دانه و صیاد بگذارند.

اگر قفس‌ها و كركس‌ها بگذارند.

شهید لشکری

و قصه ما در این دفتر، قصه یکی از  همین فرشتگان زمینی است كه بالهایشان را با آرزوی پرواز سرشته‌اند. و سرنوشت پرواز را بر صفحه سفید بالهایشان نوشته‌اند.اما هیچ کس نتوانست جلوی پرواز آنها را بگیرد نه دیگران  ، نه طوفان و باد ، نه دام و دانه و صیاد و نه حتی قفس:

  1. امیر خلبان حسین لشکری در سال 1331 در یکی از شهرهای استان قزوین به دنیا آمد، در سال 1351 وارد نیروی هوایی و در سال 1356 با درجه ستواندومی فارغ‌التحصیل از دانشگاه خلبانی شد.
  2. با آغاز جنگ تحمیلی به خیل مدافعان کشور پیوست و پس از انجام 12 مأموریت هواپیمای وی مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفت و مجبور به ترک هواپیما شد که نهایتا در خاک دشمن به اسارت نیروی بعث عراق در آمد. سه ماه اول دوران اسارت در سلول انفرادی بود و پس از آن در مدت 8 سال با حدود 60 نفر دیگر از همرزمان در یک سالن عمومی و دور از چشم صلیب سرخ جهانی نگهداری شد پس از پذیرش قطعنامه وی را از سایر دوستان جدا نمودند و قسمت دوران اسارت 10 سال به طور انجامید.
  3. وی پس از 16 سال اسارت به نیروهای صلیب سرخ معرفی شد و دو سال بعد در 17 فروردین 1377 به خاک مقدس وطن بازگشت. وی سرانجام پس از سالها تحمل رنج و آلام ایام اسارت، روز دوشنبه 19/5/88 در بیمارستان لاله‌ تهران به درجه‌ رفیع شهادت نائل آمد.

و نه کرکس ها :

  1. شهید لشکری اولین خلبان آزاده ایرانی بود که در زمان اسارت بعثی ها می خواستند قدرت تحمل شکنجه خلبانان ایرانی را با شکنجه و آزار و اذیت او محک بزنند و در نظر داشتند به هر نحو ممکن لشکری را به حرف بیاورند لذا وی را تحت انواع و اقسام شکنجه قرار دادند اما این آزاده سرافراز با توکل به خداوند و تمسک به ائمه معصومین (سلام الله علیهم) همه سختی ها را تحمل کرد و الگویی شد برای سایر آزادگان میهن اسلامی.
  2. شهید امیر سرتیپ خلبان "حسین لشکری"، آزاده رادمردی بود که پس از آزادی و در مراسم تجلیل از وی، مقام معظم رهبری و فرماندهی کل قوا فرمودند: "لحظه لحظه رنج ها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است، به شما باز خواهد گردانید".
شهید لشکری

وقتی بی بال پرواز کنی "وقت" دیگر اهمیت ندارد هر وقت می توانی پرواز کنی و چقدر قفس ذهن کسانی که تو را اسیر "وقت" می دانند تنگ است ای پرنده بی زمان :

  1. امیر خلبان طیبی با اشاره به اینکه شهید لشکری آخرین اسیر ایرانی بود که به میهن بازگشت گفت: صدام برای نگه داشتن امیر لشکری در عراق پیشنهادات زیادی داده بود اما این شهید بزرگوار با تحمل انواع شکنجه های روحی و جسمی مقاومت کردند و پس از 18 سال سربلند به میهن بازگشتند.

و از دوشنبه "بی زمانی" تو تا ابدیت پر کشید و ما در میان قفس هایی که شکستی به دنبال بال هایت می گردیم . چراکه برای امت سیمرغ ،بالهای سوخته تنها راه پریدن است :

  1. انس ایشان به قرآن و علاقه خاصی که به ائمه معصومین داشتند زبانزد خاص و عام بود ...امیرخلبان حسین لشکری در مصاحبه با رسانه‌های جمعی در سال 1387 ( مقارن با سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی) گفت: اعتقادات مذهبی و مکتبی سربازان ایرانی مهمترین عامل مقاومت آنها در مقابل فشارهای باید با نوع نگرش و رفتارمان اذهان عمومی را نسبت به مسائل ایدئولوژیکی نظام روشن کنیم، لذا وقتی به اسارت دشمن درآمدیم با تاسی به سیره‌ اهل بیت(ع) و به خصوص حضرت موسی بن‌جعفر(ع)، تمسک به دین و اهداف آن و بررسی و تفکر در آن خود را از گزند ترفندهای دشمن حفظ کردیم.

شهید لشکری

مرد پرواز های بی مرز کاش ذهن ما هنوز همان آسمانی باشد که با پرواز یارانت ستاره باران شده بود  کاش فراموش نکنیم که چگونه افق بودنت را صد پاره کردند و هفتاد و پنچ قسمت را به خیال خودشال کشتند اما تو با تمام قوا پروازت را به صدها مرز گمنام گسترش دادی :

  1. امیر طیبی با بیان اینکه شهید لشکری دارای 75% جانبازی بودند افزود: شهید لشکری با خوردن روزی 20 نوع دارو به خاطر جراحات دوران اسارت و جنگ زندگی سختی را از نظر جسمی سپری می کردند اما با این وجود به دلیل ایمان قوی که به خداوند داشتند همواره برای حل مشکلات مردم تلاش می کردند.

و اما این قصه‌ها قصه نیست. شعر نیست. قطعه نیست. مقاله و گزارش نیست ... نمی‌شود این حرفها را به جرم اینكه نه شعر هستند و نه قصه، در طاقچه ذهن پنهان كنیم تا غبار فراموشی روی آنها بنشیند.

مگر هر حرفی باید در قالبهای قراردادی شعر و قصه بگنجد تا بشود آن را بیان كرد؟

مگر همیشه باید آسمان را در چارچوب یك پنجره ببینیم؟

مگر همه تصویرها را باید در چارچوب یك قاب تماشا كنیم؟

مگر همه تعبیرها را باید در چارچوب یك قالب بیاوریم؟

اگر حرف، حرف باشد می‌رود و قالب مناسب خودش را پیدا می‌كند.

اگر حرف از تارهای صوتی گلو برخیزد، تنها پرده گوش را به لرزه در می‌آورد.

اما اگر حرف از تار و پود دل برخیزد، پرده دل را هم می‌لرزاند.

شاید این حرفها در قالبهای قراردادی قرار نگیرند.

و شاید این حرفها در قلبهای قراردادی قرار نگیرند.

اما خدا كند دست كم یكی از این حرفها در قلبهای بی‌قرار، جای بگیرد. زیرا

«در خانه اگر كس است       یك حرف بس است!»

لحظات شیرین ازدواج فرماندهان شهید به روایت همسران و نزدیکانشان

حمید باکری

تولد: اول آذر 1334   سفر به آلمان برای تحصیل: 1355   بازگشت: 22 بهمن 57    ازدواج با فاطمه امیرانی : 30 دی 1358

شهادت : 6 اسفند 1362  ( عملیات خیبر)

همان روزهای اول ازدواجمان مدارک و پرونده تحصیل در آلمان را دور ریخت گفت دیگر آنجا کاری ندارم.

 

 

مهدی باکری

تولد: 30 فروردین  1333  ازدواج با صفیه مدرس: 11 بهمن 1359      شهادت : 25 اسفند 1363

دختر خانه بودم داشتم تلویون تماشا می کردم،  مصاحبه ای بود با شهردار شهرمان. یک خورده که حرف زد خسته شدم . سرش را انداخته بود پایین  و آرام آرام حرف میزد با خودم گفتم این دیگه چه جور شهرداریه ؟ حرف زدن هم بلد نیست. بلند شدم و تلویون را خاموش کردم  چند وقت بعد همین شهردار شریک زندگیم شد.

روز عقد کنان بود . زن های فامیل منتظر بودند داماد را ببینند وقتی آمد گفتم اینم آقای داماد کت و شلوار پوشیده و کراواتش را هم زده داره میاد. مرتب و تمیز بود با همان لباس های سپاه فقط پوتین هایش کمی خاکی بود.

دیر به دیر می آمد. اما تا پایش را می گذاشت توی خانه بگو بخندمان شروع میشد. خانه مان کوچک بود گاهی صدایمان میرفت طبقه ی پایین . یک روز همسایه بهم گفت : « به خدا اینقدر  دلم میخواد یک روز که آقا مهدی میاد خونه در خونتن باز باشه من ببینم شما دو تا زن و شوهر به هم دیگه چی می گید اینقدر می خندید؟»

 

یوسف کلاهدوز

 

 

تولد : اول دی 1325  سفر به خارج از کشور: 1351   بازگشت به ایران : 1351  ازدواج با زهرا دوزانی : 29 تیر 1352   شهادت : 8 مهر 1360

عقدمان سال 52 بود ترم شش را تمام کرده بودم شب ولادت حضرت زهرا مراسم عقدمان بود خیلی ساده و مختصر سی چهل نفر از فامیل ها بودند و خانواده خودش سر عقد یوسف، یک دستبند نقره به من داد خیلی قشنگ بود قاب های دایره ای داشت که تصویر جاهای دیدنی را رویش حکاکی کرده بودند ، مثل برج ایفل و این چیزها  توی سفرش به انگلیس و فرانسه برای همسر آینده اش خریده بود اما آئینه و  شمعدان نخریدیم الان اگر کسی هیچ خریدی نکند آئینه و شمعدان را می خرد آن هم اصفهانی ها که رسم و رسومشان مفصل است.

 

ناصر کاظمی

تولد: 10 خرداد 1335 ازدواج با منیژه ساغرچی 28 اسفند 1360  شهادت : 6 اسفند 1361

ناصر نیامد، خودم گفته بودم تا روز عقد نمی خواهم ببینمش ولی منظورم این نبود که برای خرید هم نیاید آئینه و شمعدان برنداشتم فقط آئینه کوچک برای روشنایی یک حلقه هزار تومنی هم برداشتم که مادرش گفت اگر این رو بردارین باید یک انگشتر نگین دار هم بردارین گفتم چرا گفت: ناصر گفته روی هر چی منیژه دست گذاشت شما چند برابرش رو بردارین اگر هزارتومنی برداشت شما ده هزار تومنی بردارین برایش سنگ تمام بزارین...

 

 

ولی الله چراغچی

تولد : 1 مهر 1337         ازدواج با تهمینه عرفانیان امیدوار:  10 دی 1361          شهادت : 18 فروردین1364

تهمینه زل زده بود به امام ماتش برده بود باورش نمیشد نشسته روبروی امام از نزدیک امام را میدید امام چند بار تکرار کرد از طرفت وکیلم اما تهمینه انگار  اصلا حواسش نبود همه چیز یادش رفته بود از پشت تلنگر خورد بگو "بله" بگو "بله" امام خطبه را خواند بعد هم سفارشی به تهمینه کرد " با شوهرت بساز" زمان برایش تند می گذشت دلش نمی خواست آن لحظه تمام شو حرفی نمی زد فقط گریه می کرد.

 

 

حسن آبشناسان

تولد : اردیبهشت  1315    ازدواج با گیتی زنده نام : دی ماه 1341    شهادت : 8 مهر 1364

جهیزیه نخریدیم فقط یه چمدان گرفتیم  چهارده تومان که اندازه لباس هایمان جا داشت پدر پول جهیزیه ام را نقد داد دستم . خودش ارتشی بود می دانست ندگیمان خانه به دوشی است.

 

عشق یعنی .......

 عشق یعنی معامله میان عاشق و معشوق


عشق یعنی جنگ تن به تن با نفس

عشق یعنی وداع شب عملیات ، وصیت نامه نوشتن ، دنیا را سه طلاقه کردن

عشق یعنی تشنگی به هنگام نبرد

عشق یعنی تشنگی و خستگی بسیجیها در خیبر

عشق یعنی کانال کمیل

عشق یعنی آرام گرفتن بر روی سیم خاردارها

عشق یعنی بدنهای پاره پاره شهدا

عشق یعنی تکه دستهای لهیده از تن جدا

عشق یعنی ذکر حسین به هنگام جان دادن

عشق یعنی دانسته روی مین رفتن ، یعنی سبقت برای شهادت

عشق یعنی پاوه ، طلائیه ، شلمچه ، فکه ،

عشق یعنی ............

شهادت

سنگر ؛ پلاک ؛ اسلحه ، پوتین پای او

پیچیده در تمام کوه صدای او

سجاده ای رنگ افق رنگ لاله ها

پهن است رو به روی شهادت برای او

تسبیح ، عطر جبهه و سربند یا حسین

اشک ، استغاثه ، ندبه ، دل با صفای او

تکبیر ، شور و حال شهادت ، خدا و بهشت

می شد خلاصه نام وفا در وفای او

عاشق تر از همیشه به پرواز بی غرور

ترکش ، گلوله ، سینه بی ادعای او

شلمچه کربلای ایران

شلمچه این کربلای ایران بیش از هر کجای دیگر تو را در کربلای ابا عبدالله الحسین غوطه ور می سازد. راوی هم می گوید ان جا بیش از هر کجای دیگر در زیر اتش بی امان و بی وقفه دشمن بوده به نحوی که در ان جا کسی جان سالم به در نمی برده. تا ان جا که اگر کسی مجروح می شد امید نجات او بسیار کم بود.

سه راه شهادت یاد اور گودال قتلگاه است .

بسم رب الشهداء و الصدیقین

بسم رب الشهداء و الصدیقین

خوشا آنان که با ایمان و اخلاص

                                                   حریم دوست بوسیدند و رفتند

خوشا آنان که در میزان و وجدان

                                                  حساب خویش سنجیدند و رفتند

خوشا آنان که پا در وادی حق

                                                     نهادند و نلغزیدند و رفتند

خوشا آنان که با عزت ز گیتی

                                                     بساط خویش برچیدند و رفتند

ز کالاهای این آشفته بازار

                                                     شهادت را پسندیدند و رفتند

خوشا آنان که بهر یاری دین

                                                   به خون خویش غلطیدند و رفتند

خوشا آنان که وقت دادن جان

                                                   به جای گریه خندیدند و رفتند

خوشا آنان که با ایثار هستی

                                                   ز هستی دیده پوشیدند و رفتند

خوشا آنان که بهر حفظ اسلام

                                                    علیه کفر جنگیدند و رفتند

گالری عکس جاویدالاثر حاج احمد متوسلیان

بقیه عکس ها در ادامه مطلب........

ادامه نوشته

شلمچه دل تنگ است

 همین شباهت شلمچه به کربلاست که در هر گوشه و کنار ان فرد یا جمعی را می بینیم که با تضرع بر خاک نشسته اند و زیارت عاشورا زمزمه می کنند ((  اسلام علیک و علی الارواح التی حلت بفنائک جمیع سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و نهار.)) حال و هوای شلمچه حال و هوای غریبی است به خصوص هنگام غروب که تو را به کربلای سال 60 هجری با خود می برد . غروب شلمچه حکایتی دیگر دارد حکایتی که راز سرخ بودن خاکش را بازگو می کند حکایت سرخ ترین پروازها به اوج؛ به بلند ترین اسمان ها. غروب شلمچه دل تنگی هایش را بیشتر نمایان می کند شلمچه دل تنگ شهدای کربلای 5 است ؛ دل تنگ شب های کربلای 8 و رمضان ، دل تنگ شهدای بیت المقدس 7 . شلمچه در فراق شهدا و بسیجی هایی که روزی در معرکه اش محشر به پا کرده بودند دل تنگ است. غروب شلمچه فرصت مغتنم تری برای  نجواها و راز و نیاز هاست.

 

شلمچه دل تنگ است.

چمران در سراسر زندگی اش در اوج بود

با مطالعه زندگی شهید چمران او را مردی همیشه در اوج می یابیم چمران تندیس خوبیها و بهترین بهانه برای ترغیب اندیشه ها و انگیزه ها است و وجود او پس 25 سال گذشت زمان از پایان حیات ظاهری اش همچنان الهام بخش و تأثیر گذار است.

تاریخ معاصر ما افتخار حضور مردانی بزرگ را در متن خود دارد که برای دفاع از ناموس فضائل بشری تلاشهای مؤثر و خدمات ارزشمند و فداکاریهای بزرگ داشته اند و شهید چمران یکی از پر فروغ ترین ستارگان مسیر تکامل و سعادت ملت ایران است.

مردی که در تمام فصول زندگی به برتری و اوج هایی بلند دست یافته بود ، وجودی با مؤلفه های گوناگون که نه تنها در زمان خود بلکه پس از خود نیز حدیث سرافرازی می گردد و از امام و مقتدایش عنوان «مرد خدا» را که تنها آنانی که بی هیاهیوی سیاسی و خود نمایی ها کار و تلاش می کنند ، دریافت می کند.

در باور دوستان و یارانش و تمام کسانی که او را می شناختند تندیس خوبیها و بهترین بهانه برای ترغیب اندیشه ها و انگیزه ها است و با وجود 25 سال گذشت زمان از پایان حیات ظاهری اش همچنان الهام بخش و تأثیر گذار است و در چشم و دل اهل نظر، گنجینه ای در عرفان معاصر محسوب شده و حیات معنوی وی استمرار می یابد.

در ترسیم منحنی کمال بیشتر انسانها، نقاط برجسته و افتخار آفرینی وجود دارد اما کمتر دیده شده است که فردی سراسر زندگانیش همه در اوج و افتخار سپری شده باشد و همواره با برتری و عظمت های راستین قرین بوده باشد. به ویژه کسانی که دو بار زندگی می کنند ؛ یکبار زمانیکه در میان ما هستند و با ما زیسته اند اما حجاب معاصرت مانع از درک و شناخت ما نسبت به آنان می گردد و زمانی که از میان ما هجرت کردند کتاب زندگانی آنان را بازخوانی می کنیم و این زندگانی دوباره آنان میان ماست.

علاوه برفعالیت های نظامی و سیاسی که شهید چمران داشت به برخی از ابعاد شخصیتی ایشان کمتر پرداخته شده است که به طور نمونه می توان به موقعیت علمی و تخصصی، ابتکارات و اختراعات ، هنر آفرینی، علوم ماوراء حسی ، عرفان و ادبیات، مبارزات ملی و اجتماعی ، تشکیلات و سازمان دهی جریانات فرهنگی و سیاسی خارج از کشور، نقش تعیین کننده ایشان در حرکت های تاریخی خاورمیانه، نقش تربتی و مدیریتی ایشان بر منابع انسانی و... اشاره نمود.

دکتر چمران را امروز خوب می توان شناخت و تعریف نمود، باید بررسی کرد که چگونه می توان انسان هایی چون او تربیت نمود. دکتر چمران به خاطر حساسیت های ویژه ای که از دوران کودکی و نوجوانی نسبت به مسائل انسانی داشت و به منظور مبارزه با ظلم و استبداد در ایران ، امریکا و سپس مصر و لبنان با هدف پیوستن به جریان عدالت خواهی هجرت می کند. از همه تعلقات و وابستگی ها و موقعیتها می گذرد و از بهترین و پیشرفته ترین نقطه جهان به یکی از فراموش ترین منطقه جغرافیایی آن زمان یعنی جنوب لبنان پا می گذارد و به میان محرومین می آید و در کنار ملتی مظلوم و تحقیر شده که جز خدا هیچ کسی را ندارند مهمترین استراتژی اجتماعی ، سیاسی، فرهنگی و نظامی را پایه گذاری می کند.


دکتر امیر کمالی
اولین کاردار سفارت ایران در لبنان

زندگینامه شهید دكتر مصطفی چمران

چمران از قلب بیروت سوخته و خراب تا قله های بلند كوههای جبل عامل و در مرزهای فلسطین اشغال شده از خود قهرمانیهای بسیاری به یادگار گذاشته و همیشه در قلب محرومین و مستضعفین شیعه جای گرفته است .

به گزارش گروه دفاع مقدس خبرگزاری « مهر» : دكتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران ، خیابان پانزده خرداد متولد شد. وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیك پامنار، آغاز كرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ سپس در دانشكده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الكترومكانیك فارغ التحصیل شد. چمران یك سال به تدریس در دانشكده فنی پرداخت. وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به آمریكا اعزام شد و پس از تحقیقات علمی در جمع معروف ترین دانشمندان جهان در كالیفرنیا ومعتبرترین دانشگاه آمریكا - بركلی - با ممتاز ترین درجه علمی موفق به اخذ مدرك دكترای الكترونیك و فیزیك پلاسما گردید.

سال شمار زندگی شهید چمران

 تولد در شهر (( قم ))

١٣١٢ مهاجرت به تهران

١٣١٨ شروع تحصيل در دبستان (( انتصاريه ))

١٣٢٤ ورود به دبيرستان (( دارالفنون ))

١٣٢٩ ادامه تحصيل در دبيرستان البرز

١٣٣٢ ورود به دانشگاه تهران ، دانشكده فنى ، رشته الكترومكانيك

١٣٣٦ اتمام تحصيلات

تدريس در دانشكده فنى ، دانشگاه تهران

١٣٣٧ اعزام به آمريكا با استفاده از بورس تحصيلى شاگردان ممتاز

آغاز تحصيلات فوق ليسانس ، دانشگاه تگزاس

١٣٤٠ پايان تحصيلات دوره فوق ليسانس ، آغاز تحصيلات دوره دكترا ، (( دانشگاه بركلى )) ، رشته فيزيك پلاسما

١٣٤١ قطع بورسيه تحصيلى به علت مبارزه سياسى عليه شاه

آغاز به كار دستيارى تحقيقات در دانشگاه بركلى

١٣٤٢ اخذ مدرك دكترا

١٣٤٣ آغاز به كار در مؤسسه تحقيقاتى (( بل ))

١٣٤٦ عزيمت به (( مصر ))

١٣٤٨ بازگشت دوباره به (( آمريكا ))

١٣٤٩ ورود به (( لبنان ))

١٣٥٢ تشكيل سازمان (( امل )) به فرماندهى او

١٣٥٧ پيروزى انقلاب و بازگشت به (( ايران ))

١٣٥٨ انتصاب به وزارت دفاع

١٣٥٩ انتصاب به عنوان نماينده امام خمينى در شوراى عالى دفاع ؛

انتخاب به عنوان نماينده مردم تهران در مجلس شوراى

اسلامى ؛ تشكيل ستاد جنگ هاى نامنظم

١٣٦٠ شهادت در دهلاويه

راز و نیاز شلمچه

 

شلمچه با دعاها و راز و نیازها بیگانه نیست شلمچه خاطرات شگرفی از راز و نیاز مردانی دارد که راه  صد ساله را یک شبه رفتند و چونان از هم قطاران خود سبقت گرفتند که رسیدن به گرد پایشان افسانه شد .

شلمچه مهد زمزمه هایی است که دل ها را بی قرار و بی تاب کرده بود و جان ها را شیفته و شیدا. تو نیز این شیرینی و حلاوت را از خود دریغ نکن اری اگر در این جا و در این سرزمین شهدا را به امداد نخوانید و از ان ها نخواهید که ما را از معارف و معرفتشان اشنا کنند پس کجا و چه وقت فرصت مغتنمی دست خواهد داد؟

 

شهدا شما را به خدا برای فرج مولایمان بیشتر دعا کنید

 

سلام بر تو ای شلمچه

سلام بر تو ای شلمچه .

سلام بر تو ای قرار بی قراران ، ای جائیکه نه چندان دور نردبان معراج و ترقی بودی .

سلام بر تو ای نقطه تلاقی عرش با فرش .

سلام بر آن نیمه شب هایت ،

سلام بر آن فضای عارفانه و عاشقانه ای که شب زنده دارانت با ترنم زیبا و ملکوتی الهی العفو ، می آفریدند.

سلام بر نماز شب هایی که در سنگرهای آسمانی تو آغاز میشد و در بهشت خاتمه می یافت.

و باز سلام بر تو ای شلمچه ، ای جبهه عاشقان ، ای تمامیت عرشیان ،

شلمچه تو مانند موج خاموش و درهم شکسته می مانی .

به ساغری که که خالی از شهد لقاء و بند نام شهادت شده است .

به دریایی که در بستر خویش آرام خفته است .

شلمچه جزر و مَدّدت کجا رفت ؟

هر گاه بسیجیها در تو نیستند موج شرارهایت در درون تو فرو رفته است

شلمچه جا دارد امروز چفیه ام را بر سر بکشم و اشک حسرت از چشمان ملتهبم جاری کنم و فریاد بکشم...

من جا مانده ام

عصر عصر غربت لاله هاست

عصر عصر غربت لاله هاست , اینجا کسی دیگر از شهیدان نمی گوید , از آنان که تلاطمی هستند در این دنیای سرد و سکوت ما بعد از شما هیچ نکردیم , چفیه هاتان را به دست فراموشی سپردیم و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم . پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است . کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود و دیگر کسی نیست که در وصف گلهای لاله شاعرانه ترین احساسش را بسراید و بگوید : چرا آلاله آنقدر سرخ است ؟
چرا کسی نپرسید مزار باکری کجاست؟ و چرا شهید محمدرضا در قبر خندید ؟چرا وقتی که گفتیم : یک گردان که همگی سربند یا حسین (ع ) بسته بودند شهید شدند کسی تعجب نکرد
چرا وقتی گفتند : تنی معبر عبور دیگران از میدان مین شد شانه ای نلرزید چرا هیچ کس نپرسید : به کدامین گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربریدند وقتی که گفتیم بعد از پانزده سال پیکر شهیدی را سالم از زیر خاک بیرون آوردند کسی تعجب نکرد
چرا کسی از حقوق آن کودکی که در حلبچه شیمیائی شد دفاع نکرد
ولی با نام حقوق بشر حق را پایمال کردند. چرا نمی دانیم شیمیائی چیست و زخم شیمیایی چقدر دردناک است شاید ما نیز از تاولهای دستهایشان می ترسیم که روزی بترکد و ما نیز شیمیائی شویم . شاید اگر رنج آنها را می دیدیم درک می کردیم که چطور میشود یک عمر با درد زیست نمیدانم که چرا کسی نپرسید چگونه خدا خرمشهر را آزاد کرد !!
ای شهیدان ما بعد از شما هیچ نکردیم . آن ندای یا حسین (ع ) که ما را به کربلا نزدیک و نزدیکتر می کرد دیگر بگوش نمی رسد. یادتان هست که گفتید سرخی خونمان را به سیاهی چادرتان به امانت می دهیم . ما امانت دار خوبی نبودیم و خونتان را فرش راه رهگذران کردیم . یادتان هست هنگامی که گفتید : رفتیم تا آسمانی شویم و شما بمانید و بگوئید که بر یاران خمینی (ره ) چه گذشت . رفتید ولی یادمان رفت که حتی یادمانتان را در یک هفته برگزار کنیم . جایتان خالی اینجا عده ای فرهنگ شهادت را خشونت طلبی می نامند و شهید را خشونت طلب.
وقتی حکایت شما را گفتیم فقط پچ پچی از سر تا سف سر دادند و رفتند تا صلح را در کتاب جنگ و صلح تولستوی جستجو کنند. رفتند تا با نام شهید کیسه بدوزند ولی نفهمیدند که چطور بسیجیان همپای امامشان جام زهر را نوشیدند و چقدر سخت بود.
دیگر کسی نیست تا قلب رهبر امت را شاد کند. عده ای مصلحت دیدند که مقابل توهین به اسلام و شهید سکوت کنند ولی ما مصلحت خویش را در خون رقم زدیم . راست گفته اند : که بهشت را به بها میدهند نه به بهانه و ما عمری است که بهانه بهشت را میگیریم .
آری بسیجیان !! میدانم که از آن روزی که تمام شهیدان را بدرقه کردید و برگشتید دلهایتان را در سنگرها جا گذاشتید , میدانم که هنوز هم دلهایتان هوای خاکریزهای جنوب را می کند و می دانم که دیگر کسی از بسیج نمی گوید , ولی بدانید که تا شما هستید ما می توانیم از همت بشنویم و از خاطرات حسین خرازی لذت ببریم , تا شما هستید میدانم که رهبر تنها نیست و تا شما هستید تنها عشق , تنها میداندار این عرصه است . امروز کسانی از شهیدان سخن می گویند که از دیدن فشنگ نیز واهمه دارند.
ما ماندیم تا امروز از آنان بگوییم و فریاد برآوریم « ما از این گردنه آسان نگذشتیم ای قوم » ما ماندیم که نه یک هفته بلکه سالهای سال از آنان بگوییم . چرا که خون آنان است که می تپد. و یادمان نرود که اگر امروز در آسایش زندگی می کنیم مدیون آنانیم .
مدیون حماسه هایی که آنان آفریدند. یادمان نرود که ما هنوز باید جواب بدهیم که « بعد از شهدا چه کردیم »